وای خدا چرا خوابم نمیبره؟ حالا هر شب این موقع داشتم خواب هفت پادشاهو میدیدما... ولی امشب...
اهل قرص خوردنم نیستم اما انگار مجبورم. از تخت پایین اومدم و آروم در اتاق رو باز کردم. خدارو شکر کردم چون برخلاف همیشه که صدای قیـــــژش بلند میشد، اینطور نشد آخه میترسیدم آقاجون بیدار بشه که اگه میشد سردرد بدی میگرفت و دیگه نمیتونست بخوابه. پاورچین پاورچین رفتم آشپزخونه و از تو کابینت قرصی که معمولا آقاجون در این مواقع استفاده میکنه رو برداشتم. خواستم برم سر یخچال آب بردارم که یادم اومد آب معدنی که صبح گرفته بودم هنوز تو کیفمه. گرم هست ولی اشکال نداره. ممکنه آقاجون طفلک بیدار شه... همین که خواستم پامو از آشپزخونه بیرون بذارم احساس کردم یه سوز سردی میاد. نگاه کردم دیدم بــــــله... باز این مامان خانوم یادش رفته پنجره رو ببنده. قربون حواس جمع... خوبه تا حالا چند بار به خاطر این بی حواسیش سرما خورده، آقاجونم هرشب قبل خواب اینو بهش گوشزد میکنه ولی انگار نه انگار... فکر کنم از نشونه های آلزایمره... باید یه دکتر ببرمش... پنجره رو بستم و خواستم برگردم که دیدم حالا که تا اینجا اومدم یه دستشوییم برم. برای اینکه زودتر به دستشویی برسم از همین دری که به پنجره ی آشپزخونه نزدیک تره داخل هال شدم البته قبلشم مطمئن بودم که مامان و آقاجون خوابن چون آقاجون از سر شب کسل شده بود و مامان حدس زده بود که از عوارض سرماخوردگی تو فصل پاییزه. به خاطر همین ساعت ده گرفت خوابید ... اینم بگم که آشپزخونه ی ما دو تا در داره، یکیش توی راهروییه که اتاق ما بچه ها هم اونجاست و دقیقا روبروی اتاقه من و تیامه، اون یکی هم به هال راه داره، سرویس هم که اون طرف هال و نزدیک در ورودیه... داشتم میگفتم... وارد هال شدم و همین که چند قدم جلوتر رفتم احساس کردم پام رفت رو یه چیزی. نفس تو سینم حبس شد. یه لحظه ی کوتاه از ذهنم گذشت که رفتم رو سر و بدن مامان و آقاجون و الانه که صدای آخشون بره هوا، ولی دیدم نه صدایی نیومد. پایین پامو نگاه کردم و نفس حبس شدمو با صدا بیرون دادم. پام روی تشک رفته بود. بازم خدارو شکر کردم چون برخلاف شبهای گذشته که مامان و آقاجون سرشونو اینوری میذاشتن، امشب سرشون به سمت بخاری بود. با خودم گفتم خودمونیم امشب خوب شانس آوردم، اون از در که قیـــــــــژ صدا نداد اینم از این. ولی یه بار جستم، دو بار جستم، دفعه ی سوم دیگه از این خبرا نیست. به همین خاطر بیخیال دستشویی رفتن شدم و آروم و با احتیاط برگشتم اتاقم. درو هم که قبل از رفتن به آشپزخونه باز گذاشته بودم، نبستم چون ممکن بود این سری دیگه شانس نیارم. قبل از اینکه برم رو تخت، یه کاغذ از روی میز برداشتم و بزرگ نوشتم " در اتاقو روغن بزن بی زحمت " و گذاشتمش زیر گوشیم تا فردا بدمش به آرتان... دراز کشیدم و پتو رو تا زیر چونم بالا بردم. *********** همیشه از اینکه پدر و مادرم توی هال می خوابیدن و امکان داشت با کوچکترین صدایی خواب زده بشن ناراحت بودم... از وقتی که یادم میاد توی همین خونه زندگی کردم. یه خونه ی کوچیک که من بی نهاییت دوسش داشتم. بعد از یه حیاط باصفای بیست متری که عشق آقاجونه چون بعد از بازنشستگی اونجا رو به یه باغچه ی قشنگ تبدیل کرده بود به در ورودی می رسیم. در ورودی با یه راهروی سه متری از هال جدا میشه. سرویسم که سمت راست دره، روبروشم چوب لباسی و یه آینه قدیه که به دیوار وصله. دقیقا رو به روی در ورودی آشپزخونست. سمت چپ آشپزخونه هم یه راهروی دیگست. انتهای راهرو،حمومه. سمت راست، اون یکی در آشپزخونست. سمت چپم که اتاق من و تیام و آرتانه. یه غلت زدم و چشمم افتاد به تیام. آبجی کوشولوی من که چقدر دوسش داشتم... یادش بخیر نوزده سالم که بود فهمیدم مامانم تو سن سی و پنج سالگی حاملس... چقدر بهش غر زدم که آخه چرا تو این سن؟ الان وقت ازدواج دخترته ، وقتشه نوت رو بغل کنی. ولی بی خود جوش میزدم چون الان که شش سال از اون روز می گذره نه من ازدواج کردم نه مامان نوشو بغل کرده در عوض یه خواهر پنج ساله ی شیرین دارم که واقعا دوسش دارم... الانم دوتا عروسکای پت و متشو که آرتان واسش گرفته رو بغل کرده و معصومانه خوابیده... دلم ضعف رفت واسش پاشدم و لپای تپلشو بوسیدم و برگشتم سر جام... (یه خــمیــــــازه کشیدم)...احساس کردم چشام داره گرم میشه... گوشیمو برداشتم که ساعتو نگاه کنم...اوووووووه!!!... ساعت که یکه. چجوری پنج ساعت دیگه بیدار شم؟ در آخرین لحظاتی که داشت خوابم می برد این فکر از ذهنم عبور کرد...( اصلا واسه چی رفتم آشپزخونه؟) و نفهمیدم کــی خوابــم بــرد... با صدای خانم معلم،خانم معلم گفتنای آرتان از خواب بیدار شدم. اَه ...چرا اینقدر اول صبحی داد میزنه؟ غلت زدم و خواستم پتو رو بکشم رو سرم که باز صداش بلند شد: خانم معلم دِ پاشو دیگه دیرت شداااااااااا... سیخ نشستم روی تخت. چشام وا نمی شد... خم شدم و دستمو دراز کردم گوشیمو بردارم ببینم ساعت چنده که باز این آرتان صداشو انداخته تو گلوش... ولی هرچی روی میز دست کشیدم پیداش نکردم. بیشتر خم شدم... امـــــا ... تــــالــــاپ... با مخ خوردم زمین و مچ پام زیر بدنم موند. - آخ... با بلند شدن صدای آخم مامان و آرتان اومدن تو اتاق. مامان: چی شد تابان؟ حواست کجاست؟ پات درد می کنه؟ اگه درد می کنه می خوای زنگ بزن بگو که نمی تونی بری. هان؟... دِ دختر یه چیزی بگو دیگه. آرتان با خنده گفت: آخه مامان مگه تو مهلت می دی چیزی بگه؟ همینطور که داشتم مچ پامو ماساژ می دادم به آرتان اخم کردم و گفتم:نیشتو ببند همش تقصیر توئه. با صدای نکره ی تو از خواب پریدم. آرتان بازم خندید و گفت: به من چه... خودت از ذوق امروز هول شدی و افتادی زمین. تازه آمارتو دارم. دیشبم دیر خوابیدی. اونم از ذوقت بود خانم مـعـلـم؟؟؟ یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: صد بار گفتم به من نگو خانم معلم. حرف تو سرت نمی ره؟ البته دست خودت نیست. تو کل زندگی هیجده سالت فقط با خانم معلم و آقا معلم سروکار داشتی. چه می دونی استاد چیه! آرتان: خوردنیه؟- لوس نشو... دیگه نبینم بگی خانم معلما... نذار فکر کنم دارم یاسین تو گوش خر می خونم.آرتان بی جنبه ای گفت و رفت تو اتاقش. رو به مامان کردمو با تعجب گفتم: اِ !!!... ناراحت شد؟ مامان سری تکون داد و بیرون رفت. خواستم برم از دل آرتان در بیارم اما با دیدن موهای ژولیده و گره خوردم توی آینه ای که به کمد دیواری زده بودم پشیمون شدم و تصمیم گرفتم اول یه دوش بگیرم. حولمو برداشتم و راه افتادم سمت حموم. از جلوی اتاق آرتان که رد شدم، دیدم در نیمه بازه. از لای در دیدمش که با قیافه ی درهم روی تخت دراز کشیده ، یه دستشم زیر سرش بود و داشت درس می خوند. ( من که چیزی نگفتم بهش. اصلا... اصلا تقصیر خودش بود ...از خواب پروندم خب...منم عصبانی شدم ). خیلی دوسش داشتم فقط اگر کمتر حرصمو در می اورد خیلی بهتر بود. همینطور که موهامو سشوار می کشیدم نگاهی هم به تیام انداختم. با این همه سرو صدا تخت خوابیده بود. پتوی کنار رفته ی تیام و درست کردم و رفتم آشپزخونه. مامان و آرتان داشتند صبحونه می خوردند. به شوخی آروم زدم پس گردنشو گفتم قهری باهام؟آرتان: این بچه بازیا کار من نیست. اُ ... ببخشید یادم نبود که از نظر تو من یه بچه مدرسه ایم. – پس قهری!؟آرتان: ...... – معذرت می خوام... ببخشید... به خدا منظوری نداشتم... آخه حرصمو در اوردی منم پام درد میکرد عصبانی شدم. ( با اینکه از این عادتا نداشتم ولی خم شدمو سریع صورتشو بوسیدم )– بخشیدی؟آرتان: صورتتو شستی ماچم می کنی؟ (فهمیدم دیگه از دستم ناراحت نیست چون هر موقع شوخی می کرد یعنی خیله خب آشتی )- ببین باز داری اذیت می کنیا ، اونوقت باز دلخور نشی؟آرتان با خنده: اگه می خوای کامل باهات آشتی کنم یه شرط داره... بذاری بهت بگم خانم معلم. – آرتـــــــان !!!... مامان: بسه دیگه چتونه مثل سگ و گربه به هم می پرید؟ نشستم و از مامان پرسیدم: پس آقاجون کجاست؟مامان: این دیگه پرسیدن داره؟ طبق معمول هر روز رفته روزنامه بخره.– وا!!!... چه بد اخلاقی مامان اول صبی. مامان یه استکان چای گذاشت جلوم و گفت: زود بخور. یه ربع به هفته ها! – می دونم. الان می خورم می رم حاضر می شم. ساعت هشت باید اونجا باشم.آرتان: مامان من امروز یه ساعت دیرتر میام. قراره با بچه ها بمونیم تست بزنیم. مامان: خب بیا خونه تست بزن. آرتان: می دونی که ، من تنهایی نمی تونم درس بخونم... یعنی می تونم ولی یه ساعت مفیدی که می تونم تو مدرسه با بچه ها بخونم اینجا تو چهار ساعت جمع میشه. مامان: باشه بمون... نهار نمی خوریم تا بیای. " آرتان یه پسر هیجده سالست و الان پیش دانشگاهیه. رشتش ریاضیه و درسشم خیلی خوبه. ولی یه خرده سر به هواست. دوست داره برق بخونه و من مطمئنم که میتونه. از اون دسته از بچه هاییه که درسو همون سر کلاس یاد می گیره. تو خونه هیچی نمی خونه ، اگرم بخونه یکی دو ساعت قبل از مدرسه رفتنش این کارو می کنه. درست مثل امروز... چیزی که من توی آرتان خیلی دوست دارم اینه که خیلی پسر فهمیده ایه. حتی به آقاجون اشاره هم نکرد که مثل هم کلاسی هاش بفرستتش کلاس کنکور و این جور جاها... شرایط مالی آقاجونو درک می کرد."آرتان چاییش و سر کشید و بلند شد بره که آقاجون اومد. – سلام آقاجون...صبح به خیر... آقاجون: سلام دختر گلم... صبح تو ام بخیر باشه بابا. بعد هم جواب آرتان و داد و رفت اون طرف سفره کنار مامان نشست و گفت: خانم یه چایی هم به من می دی؟دقت که کردم دیدم اخمای مامان تو همه...به آرتان نگاه کردم و با اشاره ازش پرسیدم چی شده؟شونه هاشو انداخت بالا که نمی دونم... مامان یه استکان چای داد به آقاجون و یه چشم غره هم واسش رفت که آقاجون پرسید: چی شده ماهور خانم؟ کار خطایی از من سر زده؟مامان با ناز گفت: چیزی نشده ولی مگه شما به من قول نداده بودی دیگه از قرص خواب استفاده نکنی؟ واسه سن شما خوب نیست.تا مامان اسم قرصو اورد یادم اومد که دیشب اصلا یادم رفت قرصو با خودم بیارم چه برسه به اینکه بخوام بخورم. وقتی داشتم پنجره رو می بستم رو کابینت جا گذاشته بودمش...چه خوب هم که نخوردم...طبق عادت همیشه خودم خوابیدم. ولی مامان ناکس عجب عشوه ای می یاد واسه آقاجون طفلی... صدامو صاف کردمو گفتم:مامان این همه واسه آقاجون چشم غره نرو. آقاجون بی گناهه. من دیشب خوابم نمی برد، می خواستم قرص بخورم ولی آخرشم نخوردم. مامان با خجالت: پس چرا نمی گی عین ماست منو نگاه میکنی؟دیگه باید حواسم به تو هم باشه؟مگه چند سالته که بخوای با قرص بخوابی؟آرتان خندید و گفت: مامان تکلیفتو روشن کن بالاخره آدم تو چه سنی می تونه از این قرصا بخوره؟ بابا که نخوره، تابانم که نخوره. پس کی می تونه استفاده کنه؟ تو مایه های سن من که موردی نداره؟آقاجون: هنوز تو اینجایی؟ برو بابا. مدرست دیر شد... مامان یه چپ چپی نگاه کرد به آرتانو گفت:برو دیگه... دیرت میشه ها! به آرتان فرصت حرف زدن ندادمو سریع رو به مامان گفتم:ولی مامان آقاجون می تونه الان شمارو دعوا کنه چون باز دیشب پنجره رو باز گذاشته بودی.آقاجون: ماهور آخر تو سرما می خوری. آخه چرا فراموش می کنی؟ اصلا نمی خواد. خودم از امشب می بندمش اینجوری خیالمم راحت تره. آرتان که تا اون موقع ساکت بود گفت: خب بابا من که صد بار گفتم می یام تو هال ، شما برین تو اتاق. والا من اونقدرام که فکر می کنید اتاق لازم نیستم و با خنده اضافه کرد: از لحاظ امنیتی هم بهتره که شما تو اتاق بخوابین. شما دو نفرین ولی من یه نفرم. کاری ندارم اونجا که... به هر حال شب بچه اینجا رفت و آمد می کنه.آقاجون قهقهه ای زد و گفت: پدر سوخته ، برو مدرست دیر شد و باز هم خندید که باعث گل انداختن لپای مامان شد. قبل از اینکه مامان به آرتان بگه خیلی بی ادبی ، خجالت بکش خودش خداحافظی کرد و رفت. منم خندیدم و پاشدم رفتم تو اتاق تا حاضر بشم...کم کم داشت دیرم می شد... از دست این آرتان... کمد و باز کردم و مانتو مشکی و شلوار جین و مقنعه ام رو برداشتم و یه آرایش ملایم و دخترونه ام کردم. کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. ولی باز برگشتم داخل، چون گوشیمو جا گذاشته بودم. همین که خواستم گوشیمو بردارم چشمم خورد به یادداشتی که قرار بود بدمش به آرتان تا در اتاقو درست کنه. یادداشتو برداشتم و رفتم اتاقش و گذاشتمش رو میز. از جلوی آشپزخونه که رد می شدم صدای خنده های ریز مامانو می شنیدم. (حتما بازم شیطون شدن... فکر کنم اگه یه دوره پیش مامان میرفتم و عشوه اومدنو یاد میگرفتم موفق تر بودم... چه کنم که استعدادشو ندارم... هِـــی...نه...نه...مگه الان چمه؟؟؟ خیلی هم خوبم) دیگه داخل نرفتم و از همون جا با صدای بلند گفتم: مامان ، آقاجون من رفتم... خداحافظ... برام دعا کنید... مامان از تو آشپزخونه گفت: داری می ری تابان؟ بذار بیام برات قرآن بگیرم...– خودم از زیر قرآن رد میشم... شما راحت باشید... خداحافظ و ریز ریز خندیدم. برای آخرین بار خودمو تو آینه قدی نزدیک ورودی دیدم. خوب بودم. فقط یه مشکلی وجود داشت. مسئله ای که من همیشه بابتش به خودم می بالیدم ولی اینجا به کارم نمیومد. خودم والبته همه ی اطرافیانم عقیده داشتن قیافم به سنم نمی خوره. با اینکه بیست و پنج سالمه ولی بیست ساله نشون می دم. دلیلشم نمیدونم. خواستم برم کفشامو بپوشم که کنجکاو شدمو باز خودمو تو آینه نگاه کردم. چشم و ابرو و موهای مشکی داشتم. کلا تو خونواده ی پنج نفرمون هممون همینطور بودیم. منتها من و تیام موهامون فر بود اونم از نوع درشتش. لب و دهن و دماغ کوچیک و معمولی داشتم... قدم بلند نیست .به زور میشه گفت صدو شصت. یه کمم تپل بودم... یه کــم که نـــه ... واسه دلخوشی خودم میگفتم یه کم... واقعا تپل بودم. من و تیام به آقاجون رفته بودیم... آخه آقاجون هم تپلی بود. ولی آرتان سر مامان رفته... چهارشونه و قدبلنده ... دیگه از آینه دل کندم. قرآنو گرفتم بالا سرم و از زیرش رد شدم. الهی به امید تو... سر کوچه که رسیدم خواستم با اتوبوس برم ، اما بعد فکر کردم ممکنه دیرم شه پس خساستو کنار گذاشتم و یه تاکسی گرفتم. همین که سوار شدم استرس تمام وجودمو پر کرد. از طرفی خوشحال بودم... از طرفیم نگران برخورد بچه ها. ناخودآگاه ذهنم پر کشید به یه هفته قبل... ************* نشسته بودم تو هال و محو تماشای یه فیلم کمدی بودم. گه گاهی هم صدای خندم کل خونه رو بر می داشت و مامانو حسابی کلافه می کرد. صدای مامانو شنیدم که خطاب به من می گفت: یعنی تو واقعا صدای گوشیتو نمی شنوی تابان؟ خب صدای اینو کم کن. والا من یکی که سرسام گرفتم. با حالت دو رفتم سمت اتاق. از کنار مامان که رد شدم شنیدم که داشت زیر لب می گفت: این بزرگ بشو نیست. بهش خندیدم و گفتم دیگه بزرگتر از این! بیست و پنج سالمه هااا. خواستم گوشیو بردارم که قطع کرد. گوشیمو نگاه کردم و گفتم: اِ.... دکتر ربیع بود. مامان: ایشالا که خیره. خب یه زنگ بزن ببین چی کار داشته. سریع شماره رو گرفتم. یه بوق خورد که برداشت. مهلت ندادم بهش و تندی گفتم:سلام دکتر... خوب هستین؟ ببخشید زنگ زدین گوشی دم دستم نبود. امری داشتین با بنده؟ دکتر با خنده:دختر جان یواش تر. اجازه بده منم حرف بزنم. سلام. خواهش می کنم. داشتم دوباره تماس می گرفتم که خودت زنگ زدی. برات خبرای خوش دارم. تو یکی از دانشگاهایی که این ترم تدریس می کنم به یه مدرس زبان احتیاج دارن منم مدارک و نتایج آزمونای تو رو به رئیس دانشگاه نشون دادم... قبول کردن فعلا آزمایشی مشغول به کار بشی. با ذوق گفتم: واقعا قبول کردن آقای دکتر؟ خیلی ممنون... نمی دونم چطوری و با چه زبونی ازتون تشکر کنم. واقعا لطف کردین... دکتر: آره دخترم ، از یک شنبه ی هفته ی بعد می تونی بری. آدرس دانشگاه و واست اسمس می کنم. دیگه دلم می خواد روسفیدم کنی. سریع گفتم: چشم حتما بازم ممنون... لطف کردین... ولی دکتر مطمئنین از یک شنبه؟ الان که آذره... نصف ترمم رفته. دکتر: آره صدری از یک شنبه. مثل اینکه ظرفیت یکی از کلاسا زیاد بوده. تغییرش دادن به دو تا کلاس... استاد اون کلاسم نمی تونه سر هر دوتا کلاس بره. حالا خودت می ری می فهمی. یه کلاسه در هفته. برای تو که به کار نیاز داشتی مناسبه. ایشالا که از پسش بر میای و از ترم جدید کلاسای بیشتری می گیری. خب دخترم باید برم سر کلاس، خداحافظ و قطع کرد. با خوشحالی رو کردم به مامان و گفتم: آخ جون مامان... دیدی بالاخره استاد شدم؟!... وای چقدر خوشحال شدم... امشب شام مهمون منینا... گفته باشم... مامان: خدارو شکر... خدا خیرش بده... لازم نکرده... بذار حقوق بگیری بعد ولخرجی کن. پاشو یه زنگ به بابات بزن خیلی خوشحال می شه. ************* با صدای راننده تاکسی که می گفت "خانم رسیدیم. آخر خطه... نمی خواین پیاده شین؟ " به خودم اومدم. اطرافم رو نگاه کردم و گفتم: اِ... رسیدیم؟ مرسی ، ممنون... و پیاده شدم. داشتم می رفتم اون سمت خیابون که داد زد: خانم صلواتی نبودا... کرایتون و ندادین که... برگشتم و گفتم: ای وای ببخشید... شرمنده... فراموش کردم و کرایه رو حساب کردم. سری تکون داد و گازش و گرفت رفت.( خب یادم رفت دیگه... این همه گفتم ببخشید و شرمنده یه خواهش می کنم نگفت) تقریبا پنج دقیقه ای پیاده روی داشتم تا به دانشگاه برسم. باز استرسم برگشت. ( باید به خودم مسلط بشم... وقتی رفتم چی بگم؟ آهان اول خودمو معرفی می کنم... می گم: من تابان صدری هستم. این ترم در خدمتتونم... نه چه معنی داره... اسمم رو واسه چی بگم! بهتره یه اخمم کنم که حساب کار دستشون بیاد... اگه پسراش مثل پسرای کلاس خودمون باشن که دیگه واویلا... ای خدا عجب موقعیت سختیه...) دیگه رسیده بودم. قلبم داشت میومد تو دهنم. یه نفس عمیق کشیدمو رفتم داخل. چه دانشگاه خلوتی!!!... از یه دختری که تو حیاط بود پرسیدم آموزش کجاست؟ اونم گفت: طبقه ی سوم...در حالی که نفس نفس می زدم و زیر لب غر می زدم که آخه آموزش جاش اینجاست، رسیدم طبقه ی سوم... اوووف... طبق معمولم که شلوغه... به خانمی که نسبت به بقیه سرش خلوت تر بود و البته ظاهر مهربونی داشت سلام کردم و گفتم: سلام... خسته نباشید... صدری هستم. – سلام. بفرمایید... – خـب... چیزه... من قراره از امروز اینجا مشغول به کار بشم. شما در جریان هستید؟؟؟بلند شد و ایستاد: ببخشید من به جا نیاوردم. حالتون چطوره خانم صدری؟ از آشناییتون خوشحال شدم. در حالی که از برخوردش خوشحال شده بودم لبخند زدم و گفتم: مرسی. منم همینطور... اومممم...ببخشید الان کجا باید برم؟ یه نگاهی به برنامه ی روی میزش کرد و گفت: کلاس دویست و دو. زبان عمومی... فقط... جسارته... چون به چهرتون میاد که از دانشجوها باشید اگه احیانا مشکلی پیش اومد با استاد دانشور در میون بذارید. ایشونم سر کلاس دویست و پنج هستن. باخنده پرسیدم: چطور؟ بچه ها از ایشون حساب می برن؟ با لبخند جواب داد: هم به این دلیل، هم اینکه ایشون مدیر گروه بچه ها هستن.– حتما... با اجازتون خانـــــــــم؟!... – حبیبی هستم... بفرمایید اینم لیست کلاس. تشکر کردم و رفتم طبقه پایین. از فاصله ی دور هم می تونستم حدس بزنم باید کدوم کلاس برم. جلوی در یکی از کلاسا تعداد زیادی دختر و پسر ایستاده بودن و می خندیدن. بهشون که رسیدم گفتم: اجازه می دید رد شم؟ یکی از همون پسرا با لحن چندش آوری گفت: بــــله ، بفــــرمایید. یه راست رفتم جایگاه مخصوص استاد، آب دهنمو قورت دادم و با صدای بلندی گفتم: سلام... به غیر از دو ، سه نفر که جوابمو دادن بقیه انگار نه انگار... (حتما صدامو نشنیدن!) این بار با صدای بلند تری گفتم: عرض کردم سلام و با لبخندی اضافه کردم: لطفا بشینید. یکی از دخترا از وسط کلاس با لحن بدی گفت: خیله خب چرا اینقدر داد می زنی؟ یه بار گفتی سلام ، بچه هام جوابتو دادن. دانشجوی جدیدی؟ فهمیدم که اینا منو جدی نگرفتن. خواستم جواب دختره رو بدم ولی دیدم الان جلسه اوله و خب اینام که منو نمی شناسن. شاید منم جای این بودم همینو می گفتم. این دفه یه اخم انداختم تو صورتم و گفتم: لطفا ساکت. من صدری هستم. این ترم زبان عمومی رو در خدمتتونم. اینارو که گفتم کسایی که جلوی در کلاس بودن اومدن داخل و همون پسری که از لحنش خوشم نیومده بود در حالی که می خندید با صدای بلند گفت: بچه ها ساکت... خب شاید راست می گه.ببخشید خانم معلم شما بفرمایید من اینارو ساکت می کنم. ( زهر مار یه حالی از تو بگیرم که دیگه یادت بمونه مثل اون آرتان احمق بهم نگی خانم معلم) تا اومدم شروع کنم به معرفی بیشتر، شلیک خندشون رفت هوا. بازم همون دختره با حرص گفت: بسه دیگه ابراز وجود کردی. ما هم به اندازه کافی خندیدیم. برو بشین... و رو به بغل دستیش جوری که من بشنوم گفت: عقده ای.با این حرفش بد جوری عصبانی شدم.داشتم می زدم به سیم آخر ولی یادم اومد که خانم حبیبی گفت اگه مشکلی پیش اومد برم پیش مدیر گروهشون آقای...؟! اَه... اسمش چی بود؟ تابانِ گیـــج...خواستم ازشون بپرسم اما با خودم فکر کردم همینم مونده که از اینا بپرسم تا دوباره نیششون و باز کنن. به محض اینکه تصمیم داشتم پامو از کلاس بیرون بذارم دختری رو دیدم که ردیف اول نشسته بود و داشت با لبخند بهم نگاه می کرد. یه لبخند مهربون نه مثل بقیه با تمسخر. خودشم دختر مهربونی به نظر می رسید. بهتر دیدم که ازش بپرسم. – اسم مدیر گروهتون چیه؟ با همون لبخندش جواب داد: استاد دانشور. کلاس دویست و پنج. منم با لبخند ازش تشکر کردم. ( چه جالب انگار ذهنمو خوند که الان می خوام بپرسم کدوم کلاسه.) در حالی که به کم حواسی خودم لعنت می فرستادم در کلاس دویست و پنج و زدم. یه صدای محکم و مقتدری بلند شد... بفرمایید. یه ذره مردد شدم ولی در نهایت در کلاسو باز کردم و سرمو بردم داخل و خیلی سریع بدون اینکه نگاش کنم گفتم: می شه چند لحظه تشریف بیارید بیرون؟ و درو بستم. یه دقیقه ای گذشت.( چرا نیومد؟ شاید نشنید چی گفتم) خواستم دوباره در بزنم که خودش در و باز کرد... باز شدن در همانا و رویت شدن یه مرد جوون و خوشتیپ همانا. بهش می خورد سی و دو ، سه سالش باشه. قدبلند و چهار شونه بود با موهای قهوه ای تیره. یه ته ریشم رو صورتش خودنمایی میکرد به اضافه ی عینک ذره بینی که روی چشاش بود که البته فکر کنم واسه مطالعه بود چون به محض دیدن من عینکو فرستاد رو موهاش. در کل آدم جذابی بود. تیپشم مردونه و قشنگ بود. یه پیراهن نوک مدادی پوشیده بود که آستیناش تا روی آرنج بالا بود با یه شلوار پارچه ای مشکی. یه لحظه از ذهنم گذشت " چه مدیر گروهی دارن " – بفرمایید؟ خودمو جمع و جور کردم – اممممم... سلام. من صدری هستم. حقیقتــِ ... اصلا اجازه نداد بقیه حرفمو بزنم... دانشور: چی شده؟ شماها کی می خواین بفهمین که من با شما پدر کشتگی ندارم... اون نمره ی خودت بوده . اگه دوست داری اعتراض کن ولی یادت بمونه که ممکنه نمرت از اینم کمتر بشه. حالا چند شدی؟ با گیجی: بله؟؟!!... دانشور: اون موقع که می نشستی آخر کلاس و با بغل دستیت حرف می زدی و به تذکرات من اهمیت نمی دادی باید فکر الانم می کردی. نگفتی نمرت چند شده؟ ببین اگه نمی خوای چیزی بگی وقت منم نگیر. ( فهمیدم که منو با دانشجوهاش اشتباه گرفته... چه دانشگاهیه اینجا... یعنی هیشکی نمی دونست من امروز می یام) خیلی عصبانی شدم. چه آدم مغرور و از خود متشکری بود... خیلی جدی گفتم: ببخشید ولی اصلا شما اجازه نمی دید من صحبت کنم. سری تکون داد یعنی که خب ...بگو... ( حالا که می خواستم صحبت کنم باز استرس اومد سراغم) – چیزه ... من قراره از امروز به عنوان استاد مشغول به کار بشم.یه لحظه از به کار بردن کلمه ی استاد خجالت کشیدم چون روی استادش یه ذره تاکید کردم که نخوام دوباره واسش تکرار کنم... خسته شدم بس که امروز توضیح دادم. دانشور: چی؟ اســـتاد؟ سر تا پامو نگاه کرد و یهو زد زیر خنده. ( دیگه برام عادی شده بود. امروز خیلی بهم خندیده بودن.) با کلافگی گفتم : ببخشید کجاش خنده داشت؟ شما که این جوری رفتار می کنین دیگه از دانشجوها چه توقعی می تونم داشته باشم؟ خودشو جمع و جور کرد ولی هنوز می شد آثار خنده رو رو لباش دید. دانشور: معذرت می خوام ولی خب غافلگیر شدم. حتما خودتونم دقت کردید که بیشتر به دانشجو شباهت دارید تا استاد. دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و باز زد زیر خنده. یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: منم برای همین مزاحم کلاستون شدم. بچه ها باور نمی کنن من استادشونم. آموزش بهم گفت اگه مشکلی پیش اومد از شما کمک بخوام. میشه همراه من بیاین و منو بهشون معرفی کنید؟؟؟ مثل اینکه حرفام خیلی به مذاقش خوش اومد چون یه لبخند با غرور زد، سینشو صاف کرد و گفت: بله... حتما...نگفتین، چی تدریس می کنید؟( می خواستم بهش بگم تو مهلت دادی اصلا ؟ همینارم که گفتم کلیه... ولی نگفتم)– زبان انگلیسی. دانشور:آهان ... بله... قرار بود یه استاد زبان برای گروه سوم تشریف بیارن. ولی چون درس عمومیشونه و در حیطه ی کاری من نیست پاک فراموش کرده بودم. جدا از اینکه انتظار دیدن شمارم نداشتم. – بله متوجه ام. دانشور: خیله خب بریم. راه افتادیم سمت کلاس. همین که داخل کلاس شدیم بچه ها ساکت شدن و نشستن سر جاشون. تعجب کردم چه جذبه ای داشت!!!... منم باید سعی کنم اینجوری بشم. دانشور: صبح بخیر... همون طور که اطلاع داشتین گروه سوم به مدرس زبان احتیاج داشت. خدارو شکر امروز این مشکل حل شد. ایشون خانم صدری هستن. مدرس زبان عمومی این ترم شما. امیدوارم که در طول ترم مشکلی پیش نیاد. پس دیگه حواستون باشه. من که تا اون موقع داشتم به دانشور نگاه می کردم، با تموم شدن حرفاش به سمت بچه ها برگشتم. دیگه اثری از خنده نبود. ( بابا جذبت منو کشته ... می مردین از اول به حرفای خودم گوش می کردین که حالا اینجوری لال نشین.) دانشور: بسیار خب . من دیگه می رم سر کلاسم و از کلاس خارج شد. همین که رفت باز به بچه ها نگاه کردم. می خواستم عکس العملشون رو ببینم.رو صورت بیشترشون پوزخندی عصبی می دیدم. تعداد کمی هم بی تفاوت بودن.تنها کسی که با لبخند بهم نگاه می کرد همون دختری بود که اسم دانشور و ازش پرسیده بودم. ازش خوشم اومده بود. مشخص بود که دختر مهربونیه.منم متقابلا لبخندی بهش زدم و رو به کلاس گفتم:خب بریم سراغ درس. ماژیک و برداشتم اما از شانس بدم خوردم به لبه میز و ماژیک از دستم افتاد. یهو کلاس ترکید و همه شروع کردن به خندیدن.سخت بود ولی سعی کردم به روی خودم نیارم ولی مطمئن بودم که صورتم از خجالت سرخ شده. در حالی که به دست و پا چلفتی بودن خودم لعنت می فرستادم برگشتم روی تخته چیزی بنویسم ولی موندم... حالا چی بنویسم؟ نمیدونستم از کجا شروع کنم به هر حال وسط ترمم بود. برای اینکه ضایع نشم فقط نوشتم In the name of God " " ماژیکو گذاشتم سر جاشو گفتم: بهتره اول با هم آشنا بشیم. باز همون پسره در حالی که می خندید با لحن لوسی گفت: پس می خواین بیشتر با هم آشنا بشیم... چـــشـــم... خدایا من از دست اینا چی کار کنم؟ یعنی هرچی بگم می خوان یه چیزیم روش بذارن تحویل خودم بدن؟ بیچاره استادامون... یعنی ما هم اینطوری اونارو کلافه می کردیم؟ نسنجیده و کلافه گفتم: خوشمزه بسه دیگه... وااای ... برای بار چندم کلاس منفجر شد. دیگه بدجوری عصبانی شدم... – چه خبرتونه؟ بسه دیگه... چیه هر چی میگم می خندین؟ در حالی که سعی داشت خندشو کنترل کنه گفت: آخه استاد تقصیر ما چیه؟ باور کنید من خودمم تا به حال نمیدونستم خوشمزم. فهمیدم چه سوتی دادم... می دونستم که از خجالت قرمز شدم. بهتر دیدم باز به روم نیارم... نشستم سر جام و لیست کلاسو باز کردم. هنوز اولین اسم و نخونده بودم که در کلاس باز شد. دانشور بود. از همون لای در گفت: خانم صدری چند لحظه تشریف بیارید... پاشدم رفتم بیرون کلاس و درو بستم.- بله؟ با بنده امری داشتین؟ دانشور با حالت عصبی: چه زود با بچه ها صمیمی شدین. صدای خندتون کل دانشگاهو برداشته. با مظلومیت: باور کنید تقصیر من نیست. من هرچی میگم اینا می خندن. اعصاب خودمم خورد شده. دانشور: به هرحال وقتی داشتین واسه این شغل تشریف میاوردید باید فکر اینجاشو می کردید. قبول دارید که برای این کار بی اندازه جوونید؟ حالا که این کارو انتخاب کردید باید بلد باشید چه جور ی با دانشجو برخورد کنید که نه نظم کلاس خودتون بهم بریزه نه مخل آسایش کلاسای دیگه بشید... تعجب کردم! چقدر عصبانی بود. تا یه ربع پیش که منو به بچه ها معرفی می کرد خوب بود. با رگه ای از بغض و دلخوری جواب دادم: بله. معذرت می خوام. دیگه حواسم هست. با اجازه... و سریع داخل کلاس شدمو درو بستم. آب دهنمو قورت دادم و با جدیت رفتم سر جام نشستم. لیستو برداشتمو شروع کردم به خوندن اسامی. – محمد حسین امجد... همون پسره دستشو برد بالا و گفت: بله... ( دیگه از اون حالت اولیه اش خبری نبود) - حمید بهرنگی... .. . . شیما نوروزی ... صدایی نیومد. – نیستن؟... خواستم غیبت بذارم که همون دختر با لحن بد و لوسی گفت: اگه منظورتون خـــانـــم شیما نوروزیه، بله من حاضرم. من که حسابی از دست دانشور و بچه ها عصبانی بودم رو بهش گفتم:نه منظورم همون شیما نوروزیه. پس نیست!؟ خب من غیبتشو میذارم. نوروزی: ولی شما حق این کارو ندارید. با خونسردی که کمتر در خودم سراغ داشتم: خودتون همین الان گفتید اگه منظورم خانم نوروزیه ،منم که همچین منظوری نداشتم. پس بهشون بگید که براشون غیبت رد کردم. نوروزی: شما دارید به من توهین می کنید. با عصبانیت جواب دادم: این شمایید که به خودتون توهین می کنید. و رو به کلاس ادامه دادم: بهتره حواستونو جمع کنید. امروز هر چی گفتم شما به شوخی گرفتید ولی از جلسه ی بعد از این برنامه ها نداریم. من خواستم با شما یه رابطه ی دوستانه و مسالمت آمیز داشته باشم اما هر بار خودتون مانع شدید. دیگه صبر و تحمل منم حدی داره. دوباره به طرف نوروزی برگشتم و گفتم: و اما شما ، اگه مشکلی دارید می تونید با دانشگاه در میون بذارید. با تموم شدن حرفم کیفشو برداشت و از کلاس خارج شد. تو دلم گفتم: چه بهتر. دختره ی بی ادب. به کلاس نگاه کردم دیگه حتی امجدم ساکت نشسته بود. برای چند لحظه خوشحال شدم... مثل اینکه منم جذبه داشتم ... بقیه اسامی رو خوندم و فهمیدم اسم اون دختری که ردیف اول نشسته بود لاله است و چقدر این اسم به صورت مهربونش میومد. – خب بهتره منم یکم از خودم بگم. ببینید من سال قبل مدرکمو تو رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. البته قبل از اینکه دانشگاه قبول شم آموزشگاه زبانم می رفتم . سابقه ی تدریس تو دانشگاه ندارم اما دو سالی تو آموزشگاه زبان تدریس کردم. به هر حال بعد از چندتا آزمون تئوری و عملی که تو دانشگاه محل تدریسم ازم گرفته شد الان در خدمتتونم. همونطور که گفتم من ترجیح میدم تو این کلاس رابطه ی دوستانه ای برقرار باشه.چون فکر نمی کنم تفاوت سنی زیادی با هم داشته باشیم. دیگه حالا هر جور مایلین. بعد از این صحبتها کتابی که استاد قبلیشون براشون در نظر گرفته بود و از لاله گرفتم و شروع کردم. خداروشکر دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و بعد از کلی مکافات کلاس تموم شد. ************* لیست کلاسو برداشتمو رفتم سمت آموزش. خانم حبیبی با دیدنم لبخند پهنی زد و گفت: خسته نباشید . چطور بود؟- احساس می کنم یه کوه و جابجا کردم. ولی در کل خوب بود. حبیبی: شما که سر کلاس بودید، آقای مرندی، رئیس دانشگاه خواستن کلاستون که تموم شد تشریف ببرید اتاقشون. الان منتظرتون هستن. تشکر کردم و به سمت بخش ریاست دانشگاه راه افتادم. خودمو به منشی معرفی کردم و وارد اتاق آقای مرندی شدم... سلام کردم. به احترامم ایستاد و ازم خواست که بشینم. مرندی: از دیدنتون خوشحال شدم خانم صدری.– همچنین...مرندی: ازتون خواستم تشریف بیارید تا علاوه بر آشنایی یه صحبتی هم داشته باشیم... دکتر ربیع خیلی از شما تعریف کردن. البته من خودم گواهی موقت ارشدتونو دیدم. همینطور مدرک آموزشگاهی و سابقه ی تدریستونو. بهتون تبریک میگم. تو این سن پیشرفت خوبی داشتین. وقتی دکتر ربیع شما رو پیشنهاد دادند مردد بودم. سوء تفاهم نشه... به خاطر دانشجوها عرض می کنم. نمی دونم جناب دکتر شمارو در جریان گذاشتن یا نه. به خاطر ظرفیت بیش از اندازه ی یکی از کلاسای بچه های نرم افزار، تصمیم گرفتیم تغییرش بدیم به دو تا کلاس. ما هم تفکیک سنی کردیم. به هر حال اینجا یه دانشگاه علمی کاربردیه و بیشتر از سایر دانشگاها ،دانشجو با رده های سنی مختلف داره. این که میگم برای انتخاب شما تردید داشتم به دلیل وجود دانشجوهای جوون کلاسه. به هر حال شما هم سن و سالی ندارید. همینطور که برگه هایی رو از کشوی میزش بیرون میاورد ادامه داد: آقای دکتر اصرار داشتن خودشون حق التدریس شمارو تقبل کنن ولی من قبول نکردم. برگه هارو روی میز گذاشت: این قرارداد برای یک ترمه. با خنده: انشاالله اگر تونستیم با هم همکاری کنیم قراردادای دیگرو هم امضا می کنیم.لبخندی زدم و خودکارو برداشتم. بعد از خوندن متن قرارداد و یه سری آیین نامه های انضباطی برگه هارو امضا کردم. بلند شدم . آقای مرندی هم به تبعیت از من ایستاد. – من تمام سعیمو می کنم که از کارم راضی باشید. مرندی: حتما همین طور خواهد بود. – بیشتر از این مزاحمتون نمی شم. با اجازه. مرندی: خواهش می کنم. – خدانگهدارمرندی: خداحافظ شما...درو بستمو یه نفس عمیق کشیدم. *******************وقتی رسیدم خونه سرم خیلی درد می کرد. ساعتو نگاه کردم. یازده و نیم بود. خونه هم ساکتِ ساکت... یه راست رفتم آشپزخونه تا دستامو بشورم. داشتم مایع می زدم که صدای مامان منو از جا پروند. مامان: اِ!!!... تو کی اومدی؟ ترسوندیم دختر.– تو که منو بیشتر ترسوندی مامان. خونه ساکت بود فکر کردم تیامو بردی بیرون. مامان با ناراحتی: نه. پیش تیام بودم. طفلی سرما خورده. دیشب هی گفتم انقدر از سر و کول بابات بالا نرو گوش نکرد. – الان خوابه؟ مامان: نه... الان بهش لیمو شیرین و تب بر دادم– پس من میرم پیشش. داخل اتاق شدم تیامو دیدم که رو تخت دراز کشیده بود ولی چشاش باز بود. منو که دید نشست رو تخت. سریع رفتم کنارش. تیام: سلام آجی. – سلام خشگل من. خوبی؟ سرفه ای کرد و گفت: نه... دستامو ببین چه داغه؟ دستاشو گذاشت تو دستام... هنوزم تب داشت. دستای تپل و کوچولوشو بوسیدم. خواستم بغلش کنم که نذاشت و گفت: نه، بغلم نکن. توام سرما می خوری. مامان میگه من از بابا گرفتم. اونوقت توام از من می گیری. ببین بچه هارم گذاشتم پایین. در حالی که به لحن کودکانش لبخند می زدم نگاهی به پایین تخت انداختم. پت و متشو گذاشته بود پایین، یه بالشم زیر سرشون بود. – نه قربونت برم. هیشکی از فرشته ها مریضی نمیگیره. و بغلش کردم. صورت خشگلشو بوسیدم و گفتم: دراز بکش. منم الان برات یه قصه می گم تا خوابت ببره. تیام: پس موهامم ناز کن. – باشه گوگولی من. دراز بکش. کتاب داستانی از روی میز برداشتم و حین نوازش موهاش شروع کردم به خوندن. داستان به نصف نرسیده خوابش برد. دستم روی پیشونیش گذاشتم. خوشبختانه تبش قطع شده بود. صورتشو بوسیدم و از اتاق خارج شدم. مامان: تیام خوابید؟ - آره. تبشم قطع شده بود. مامان: خداروشکر. تو چرا زود اومدی؟ - در هفته همین یه کلاسو دارم دیگه. مامان: حالا خوب بود؟ - بدک نبود. خیلی اذیت می کردن ولی منو دست کم نگیر. یه جذبه ای از خودم نشون دادم که خودم حظ کردم. ولی الان سرم خیلی درد می کنه. می رم یکم بخوابم. همین طور که به سمت اتاق می رفتم پرسیدم: آقاجون کجاست؟ مامان: بیرونه. بازنشستگی کلافش کرده. نمی تونه تو خونه بشینه. یکی از دوستاش بهش گفته بیان با هم تو یه کاری شریک بشن. برگشتم: ما که اونقدر پول واسه شراکت نداریم! در ثانی دیگه از وقت کار کردن آقاجون گذشته. الان باید استراحت کنه. مامان: چه می دونم والا. منم بهش گفتم. حالا اومد تو ام باهاش صحبت کن. – باشه. فعلا برم بخوابم. واسه ناهار صدام کن... لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم. یه دستمو گذاشتم رو پیشونیم. ذهنم به سمت صحبتای آقای مرندی کشیده شد. ( به نظر میومد می خواست گربه رو دم حجله بکشه. نمی تونستم فقط به این یه روز در هفته دلمو خوش کنم. هم بخاطر اینکه فعلا آزمایشی بودم هم اینکه یه روز در هفته بود... پس بقیه روزا رو چی کار کنم؟ بر فرض مثال آرتان روزانه قبول نشد. البته طفلک جدای شیطنتاش درسشو می خوند. ولی خب امکانش هست دیگه. اونوقت چطوری با پول بازنشستگی می تونیم شهریه اش رو بدیم؟ ... آقاجون کارمند اداره ی برق بود . سه ، چهار ماهی می شد که بازنشسته شده بود. خودش از این موضوع کلافه بود ولی سعی می کرد با رسیدگی به باغچه و حیاط خودشو سرگرم کنه. با اینکه مامانمو آقاجون جونشون واسه هم در می رفت ولی بضی اوقاتم پیش می اومد که با هم بگو مگو کنن. مامان عقیده داشت حالا که آقاجون مدام تو خونست ، تو کارای آشپزیش دخالت می کنه. آقاجونم می گفت مامانه که زیادی بهش گیر می ده... نمی دونم والا. حتما باید دنبال یه کار دیگه باشم. شاید برم تو یه آموزشگاه زبان تدریس کنم.) دیگه از زور خواب چشام بسته شد و چیزی نفهمیدم. با احساس بوی بدی چشامو باز کردم. آرتانو دیدم که جوراب به دست، با لبخند پهنی بالای سرم ایستاده و جورابشو مثل آونگ نزدیک صورت من تکون می ده. جیغ زدم: عوضی... این چیه ؟ بکش کنار این جوراب بو گندوتو. بوی فاضلاب می ده. آرتان در حالی که می خندید: هیـــــس ... تیام و بیدار کردی... چشمم به تیام خورد که با چشای خوابالود و قشنگش مارو نگاه می کرد. – مسخره، ببین چی کار می کنی. تیام مریضه. آرتان با تعجب به سمت تیام رفت و گفت: کلوچه ی من چت شده؟ تیام که نگرانی آرتانو نسبت به خودش دید خودشو لوس کرد و دستای کوچولوشو دور گردن آرتان حلقه کرد و گفت: داداشی مریض شدم. آرتان: داداشی قربونت بره... دستشو روی پیشونی تیام گذاشت و گفت: تب که نداری. الکی گفتی؟ تیام با مظلومیت: نه. نگاه کن. و سرفه ای کرد. ولی یادش رفت دستشو جلوی دهنش بگیره. آرتان با خنده: اُه اُه ... پاک منم مریض کردی. بخواب... بخواب... تیامم خندید و بیشتر خودشو به آرتان چسبوند و گفت: نه... تابان گفته هیشکی ازمن مریضی نمی گیره. با این حرف تیام با صدای بلند خندیدم. ولی همین که چشم آرتان بهم خورد چپ چپ نگاش کردمو گفتم: حقته. حالا واسش قصه بگو تا خوابش ببره. تیام: آره داداشی. بیا اینو واسم بخون. موهامم باید ناز کنی. به قیافه ی درمونده ی آرتان غش غش خندیدم و رفتم صورتمو بشورم...از دستشویی که بیرون اومدم در کمال تعجب آرتان و تیامو دیدم که سر سفره کنار آقاجون نشستن.– اِ!؟ تو چرا اینجایی؟ مگه واسه تیام قصه نگفتی؟ آرتان با نیشخند: نـــــه. هیچی مثل یه سوپ داغ حال تیامو خوب نمی کنه. مگه نه تیام؟ تیام: آره . خیلی گشنمه. با حرص به طرف ارتان رفتم. دستمو بردم سمت موهاش. با لذت ، موهایی که حسابی بهشون رسیده بود و کشیدم. (آخیش... دلم خنک شد.) انگار نه انگار که موهاشو کشیدم، با خنده گفت: اگه دانشجوهات بفهمن چه استاد وحشی دارن میرن انصراف میدن. – به تو ربطی نداره. یه بار دیگه منو از خواب بپرونی من می دونم و تو. آرتان با مظلومیت: بیا و نیکی کن. خواستم واسه ناهار صدات کنم. بشکنه دستم که نمک نداره. نگام افتاد به آقاجون .( آرتان برعکس من که البته سر مامان رفته بودم، خیلی خونسرد بود. درست مثل آقاجون که الان داشت به حرفای ما می خندید. ) تازه یادم افتاد به آقاجون سلام نکردم. با شرمندگی: ای وای... سلام آقاجون. ببخشید این پسرتون نه اعصاب واسه آدم میذاره نه حواس. آقاجون با لبخند: سلام بابا. اشکال نداره. سخت نگیر. باهات شوخی می کنه. – می خوم شوخی نکنه و یه چش غره بهش رفتم. همون لحظه مامان با دیس لوبیا پلو اومد تو هال. مامان: تابان، دوغ تو یخچاله. می ری بیاریش؟ آرتان زودتر از من بلند شد: خواهر گلم تو چرا بشین من میارم. – چه عجب !!!... ناهارو درحالی که تو یه دستم قاشق خودم بود، اون یکی دستمم قاشق تیام، خوردیم. ظرفا رو جمع کردم بردم آشپزخونه تا بشورم. ولی مامان با صدای خیلی آرومی گفت: نمی خواد خودم می شورم. تو برو با آقاجونت صحبت کن. از خدا خواسته قبول کردم و از آشپزخونه بیرون اومدم. آقاجون طبق عادت همیشگی بعد از غذاش، به پشتی مخصوصش تکیه داده بود و داشت شبکه های تلویزیون و عوض می کرد. کنارش نشستم.– حوصله دارین با هم حرف بزنیم؟ آقاجون: آره بابا جان. چی شده؟ آرتان : نکنه می خوای در مورد ازدواج و این حرفا صحبت کنی که این همه مودب حرف می زنی!؟ - بی مزه، همه می دونن که من قصد ازدواج ندارم.آرتان با خنده: آهان... راست میگی. یادم بنود خواستگارم نداری. آخه می دونی همه ی دخترایی که میگن قصد ازدواج ندارن در اصل خواستگار ندارن. – هه هه هه... تو فضولی نکن. اصلا به تو چه. هیچم اینجوری نیست. صبح برات نوشته بودم در اتاق و درست کنی، درست کردی؟ آرتان: یادت باشه بحثو عوض کردی. ولی باشه الان می رم. – پوووووووووف... چقدر حرف می زنه. رو به آقاجون که داشت می خندید ادامه دادم: آقا جون اینقدر به حرفاش نخندید. ببینید چه پررو شده! آقاجون: بگو بابا. چی می خواستی بگی؟ - راستش می خواستم راجع به کار باهاتون صحبت کنم. شنیدم می خواین کار کنین. آقاجون شما الان وقت استراحتتونه. دیگه به کار نیاز ندارین. خدارو شکر حقوق بازنشستگیتون کفاف زندگیمونو می ده. درست نمی گم؟ آقاجون: چرا بابا ولی من حوصلم سر می ره اینجوری. من از پونزده سالگی، یه روزم بیکار نبودم. الان چهار ماهه که بیکارم. عادت ندارم.– خب خودتونو یه جور دیگه سرگرم کنید. چه می دونم. برین پارک، به باغچه برسین. واسه مامان خرید کنید. یه عالمه کار هست که می تونین انجام بدین. با لبخند جواب داد: مامانت ازت خواسته باهام صحبت کنی. نه؟ تا اومدم بگم نه، صدای مامان اومد: وا!؟ هرمز!... یعنی چی؟ ( ای مامانِ تابلو. گوش وایساده بود) اول آقاجون زد زیر خنده. بعد من، در آخرم مامان. پاشدم برم تو اتاق که صدای خنده ی آرتانم اومد.– فوضول، توام گوش وایساده بودی؟آرتان: بالاخره منم جز این خانوادم دیگه. ولی دور از شوخی، تابان راست می گه بابا. تو باید بشینی خونه و دستور بدی. دیگه نوبت ماست. خودم مخلصتم دربست. بعد از تموم شدن جمله اش خطاب به من گفت: بیا تابان. اینم در. – اِ !؟!؟ دستت درد نکنه.آرتان: خواهش می کنم. قابل نداشت. می شه پنج تومن. دیگه جوابشو ندادم و رفتم تو اتاق... *****************یک هفته بدون هیچ اتفاق خاصی مثل برق وباد گذشت. داشتم حاضر می شدم برم دانشگاه که صدای زنگ گوشیمو شنیدم. به صفحه ی گوشی نگاه کردم. شماره رو نمی شناختم. چون هنوز خوابالود بودم ترجیح دادم جواب ندم. ولی مگه دست بردار بود!!!... – اَه... کیه این وقت صب؟ چه حوصله ای داره بدپیله... با بدخلقی جواب دادم: بــــله؟ یه صدای مردونه ای گفت: خانم صدری؟ باتعجب: بفرمایید. – مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم. من دانشور هستم. – دانشور؟ به جا نیـــُ ... آهـــان... آقای دانشور! خوب هستید؟ دانشور: ممنون. باید ببخشید که ان موقع تماس گرفتم...زنگ زدم ببینم امروز که تشریف میارید؟ جا خوردم. یعنی این موقع صب زنگ زده بود همینو بپرسه؟ می خواستم بگم بله. چرا که نه... که یاد رفتار اون روزش افتادم. ناخودآگاه اخمام رفت تو هم و جواب دادم: ببخشید من خودم شمارمو بهتون دادم؟ دانشور: شمارتونو از دکتر ربیع گرفتم. ببخشید مزاحم شدم. خداحافظ ... قطع کرد. با تعجب به گوشی نگاه کردم.– اِ!؟ چی کار داشت اصلا؟ نذاشتم حرف بزنه. فکر کنم بهش برخورد. خب بخوره. اونم اون هفته خیلی با من بد حرف زد... و تا برسم دانشگاه ذهنم مشغول همین موضوع شد... ******************پامو که گذاشتم سر کلاس. همهمه ی بچه ها خوابید. اگه بگم خوشحال نشدم دروغ گفتم. هیچ وقت دوست نداشتم دست کم گرفته بشم. مخصوصا بعد از اتفاقایی که هفته پیش افتاده بود. شیما نوروزی هم سر کلاس بود. اولش با یه اخم گنده نشسته بود ولی کم کم یخش باز شد. منم دیگه پی جریانات هفته ی پیش و نگرفتم. چی کار کنم دیگه. بزرگواری تو خونم بود!!!... وجود لاله، سر کلاس، آرامش و اعتماد به نفس خاصی بهم می داد. شاید به خاطر لبخند دائمی رو صورتش بود... نمی دونم ولی دوست داشتم رابطمون بیشتر از رابطه ی بین استاد و دانشجو باشه... تنها چیزی که اذیتم می کرد نگاه های گاه و بی گاه محمد حسین امجد بود. دیگه خبری از شیطنتاش نبود. هر لحظه که سرمو بر می گردوندم یا بالا می بردم، می دیدم که بهم خیره شده و این منو معذب می کرد. تاجایی که چند تا تپقم زدم. ولی برخلاف هفته ی قبل عکس العمل تمسخر آمیری از بچه ها ندیدم. با نگاه کردن به ساعتم متوجه شدم وقت کلاس تموم شده.– خسته نباشید. کلاس تمومه. مشغول مرتب کردن کیفم شدم. هر از گاهیم سرمو بالا می بردم و به خسته نباشید استاد ، گفتنای بچه ها جواب می دادم. خودکارمم گذاشتم داخل کیفم که صدای قشنگ دختری باعث شد رومو برگردونم. فکر می کردم کلاس خالی شده ولی لاله بود. – خسته نباشید استاد.- مرسی . همچنین. یه لحظه نگام افتاد به انتهای کلاس. محمد حسین و دیدم. احساس کردم الکی داره با سررسیدش ور می ره. دوباره به لاله نگاه کردم.– جانم لاله؟ با من کاری داشتی؟ در حالی که لبخند می زد گفت: چقدر حافظتون خوبه استاد. اسم منو یادتون بود؟ منم لبخندی بهش زدم و گفتم: اوهوم. مگه میشه تو و این لبخندتو یادم بره. – لطف دارین استاد. فقط خواستم بگم از اینکه این درسو با شما دارم خیلی خوشحالم. – منم همینطور. ولی چقدر زود به این نتیجه رسیدی. حالا تا آخر ترم مونده. و با خنده اضافه کردم: بذار وقت نمره دادنا برسه ببینم همینو میگی یا نه. لاله: نه استاد این یه حس قلبی بود. از اون نظر زیاد مشکلی ندارم. زبانم کم و بیش خوبه.– شوخی کردم. وباز نگام رفت سمت محمد حسین که داشت به طرف ما میومد. – آقای امجد با من کاری دارید؟ محمد حسین: بله اگه وقت داشته باشید. – بفرمایید. محمد حسین: صبر می کنم صحبتای لاله تموم شه. به لاله نگاه کردم. کلاسور توی دستش و به سینش فشرد و با من من گفت: نه... نه... من حرفام تموم شد. شما بفرمایید. با اجازه. فرصت نداد منم جوابشو بدم چون خیلی سریع از کلاس خارج شد. – بفرمایید. محمد حسین: راستش می خواستم بابت رفتار اون هفته ازتون عذر خواهی کنم. قصد جسارت نداشتم. تمام مدتی که صحبت می کرد نگاهش به میز بود. پس به خاطر این بود که امروز این همه روم زوم کرده بود. لبخندی بهش زدم و گفتم: اشکال نداره. دلخور شدم ولی نه اونقدر. خودتون و ناراحت نکنید. بالاخره منم تا پارسال دانشجو بودم دیگه. درک می کنم. سرشو گرفت بالا و با همون نگاهی که امروز منو کلافه کرده بود، زل زد تو چشام: پس مطمئن باشم که از دستم ناراحت نیستید؟... این چرا امروز اینجوری شده بود!؟ رفتار هفته ی پیشش قابل تحمل تر بود انگار. با تعجب بهش گفتم: بله. مطمئن باشید. من دیگه باید برم. با اجازه. خداحافظ. و به سرعت از کلاس بیرون اومدم.توی راهرو بودم که با شنیدن اسمم از زبون کسی سرمو برگردوندم. دانشور درست در چند قدمیم ایستاده بود. دانشور: سلام... اجازه می دید تا بیرون دانشگاه همراهیتون کنم؟ با اینکه تعجب کرده بودم ولی قبول کردم. – سلام... بله ... خواهش می کنم. همین طور که قدم زنون می رفتیم پرسیدم: ببخشید مگه شما الان کلاس ندارید؟ دانشور: چرا ولی کنسلش کردم. خواستم ازتون به خاطر تلفن صبحم معذرت بخوام. من نباید اون موقع تماس می گرفتم. – خواهش می کنم. منم عذر می خوام. برخورد منم خوب نبود. راستش تعجب کرده بودم. با خنده: اصلا نذاشتم شما حرفتون و بزنید. دانشور : نه...نه کار خاصی نداشتم. راستش دلم می خواد بیشتر با هم آشنا بشیم. با چشای گرد شده تکرار کردم: با هم آشنا بشیم؟ ببخشید متوجه نمی شم. (اَه... بد شروع کردم) اینو زیر لب گفت ولی من شنیدم. با کلافگی ادامه داد: منظورم اینه که... بالاخره... بالاخره ما همکار هستیم دیگه. خوبه که بیشتر همدیگرو بشناسیم. درست نمی گم؟ نمی دونم چرا خجالت کشیدم ، سرمو انداختم پایین و گفتم: بله ... حق با شماست. ( نکنه منظورش چیز دیگه ایه!!!) زیر زیرکی، طوری که متوجه نشه ، نگاه سریعی به دست چپش کردم. (نـــــه... خبری از حلقه ملقه ام نبود) به مسئول نگهبانی خسته نباشید گفتیم و از دانشگاه خارج شدیم. دستشو داخل جیب شلوارش کرد و ریموتی بیرون اورد و فشار داد. ( بــــابــــا مــــایه دار!!! ) ماشینش یه سانتافه ی سفید بود. دانشور: تشریف بیارید برسونمتون.– ممنون ... خودم می رم. دانشور: تعارف می کنید؟ – نه ... اصلا... دانشور: به هر حال خوشحال می شدم... فعلا... خدانگهدار . سوار شد و گازش و گرفت و رفت. ( من که سوار نمی شدم ولی دو تا تعارف دیگه می زدی بد نبود. چقدر رفتاراش ضد و نقیضه. یه بار باهام خوبه یه بار بد... ولش کن ... برم خونه که دارم از گشنگی می میرم... الان اگه آرتان بود می گفت تو که همیشه ی خدا گشنته) چند قدم رفتم جلوتر تا به ایستگاه اتوبوس برسم. غلغله بود. نصفشونم دانشجوهای دختر کلاس خودم بودن. اولش خواستم برم ایستگاه پایین تا با واحد بعدی برم. با خودم فکر کردم افت داره...نمیگن استاد و نگاه یه ماشین واسه خودش نداره. ولی بیخیال شدم. ندارم دیگه... چیه مگه؟ همه که ماشین ندارن. بعدم کی حوصله داره تا ایستگاه پایینی پیاده بره. یه گوشه وایسادم. همینجور که نگاه می کردم ببینم پس کی این اتوبوس میاد چشمم خورد به اون سمت خیابون. ( اِ !؟!؟... این که محمد حسینه ...) کنار یه پرشیای مشکی ایستاده بود و در حالی که سوییچی رو تو دستش تکون می داد خیره شده بود به من ولی تا دید من متوجهش شدم سوار شد و رفت. ( این امروز چش شده بود؟) دیگه کم کم داشتم ضعف می کردم. ساعت و نگاه کردم. یازده و ربع بود. صبحونه خورده بودم ولی نمی دونم چرا اینقدر ضعف داشتم. اتوبوسم که انگار خیال اومدن نداشت. رفتم جلو تا تاکسی بگیرم. اولین تاکسی که ایستاد سوار شدم. خداروشکر فقط خودم بودم. همزمان با آهنگ سنتی که از رادیو پخش می شد رفتم تو فکر محمد حسین. (امروز خیلی عجیب غریب شده بود. با برخورد امروزی که ازش دیده بودم پسرخوبی به نظر می رسید. خیلی با امجد هفته ی پیش فرق کرده بود. تو ذهنم ظاهرشو ترسیم کردم. خوش قیافه بود. هیکلش مثل آرتان بلند و چهار شونه بود البته کمی تو پُر تر. چیزی که بیشتر از همه توی صورتش جلب توجه می کرد، سبزه بودنش بود. به بقیه ی اجزای صورتشم که توجه نکرده بودم. مطمئن بودم که از من کوچیکتره. حدودای بیست و دو ... بیست و سه.خدایا فکری که راجع به محمد حسین می کنم اشتباه باشه) **********– مامان سلام... وای ناهار داریم؟؟ خیلی گشنمه. مامان: دختر تو چقدر شکمویی. همچین میگی ناهار داریم هر کی ندونه فکر میکنه من اصلا ناهار درست نمی کنم. برو لباستو عوض کن. بالاخره یه چیزی داریم واسه خوردن. در حالی که می خندیدم: آخه امروز خیلی گشنمه. ناسلامتی دخترت استاده هاااا... کلی فک زدم سر کلاس. وگرنه تـو که همیشه غذاهای خوشمزه درست می کنی عزیــــزم و لپشو کشیدم. مامان با اخم شیرینی گفت: برو خودتو لوس نکن. انقدرم نگو من استادم... من استادم... فکر می کنن ندید بدیدیاااا... – واااااااااااا... خب هستم دیگه... اینا رو ولش کن. قلقلی کجاست؟ مامان: خودتم دست کمی از این قلقلی نداریا... تو اتاق آرتان داره با کامپیوتر بازی می کنه. – اِ... ماماااااااان... امروز چقدر ضد حالی. من می رم لباسمو عوض کنم. تیامم بیینم. بعدش میام کمکت. بعد از تعویض لباسام رفتم سمت اتاق آرتان. در اتاقش نیمه باز بود. کامل بازش کردم.– دِ !؟ این چه بازی ایه؟ این که واسه سن تو نیست. داشت یه بازی جنگی و چمی دونم آدم کشی می کرد. خیلیم هیجانی شده بود. چون با هر تیری که میزد هم خودشو تکون می داد هم از خودش صدا در میاورد. بدون اینکه نگام کنه: سلام آبجی. بیا...بیا ببین چقدر جون دارم. از صبح تا حالا کلی آدم کشتم.– مگه دستم به آرتان نرسه. (بازیو استپ کردم) این بازی اصلا خوب نیست. تیام لباشو برچید و گفت: اِ... آبجی تابان. داشتم بازی می کردم. لپشو بوسیدم: قربونت برم من... اینا تو روحیت تاثیر میذاره. دوست داری بزرگ که شدی همش استرس داشته باشی؟ تیام با گیجی: یعنی چی؟ ( نچ... بچه چمی دونه استرس چیه) – یعنی... یعنی همش از یه چیزی بترسی. دوست داری؟ تیام: نه.– آفرین. پس به من قول بده که دیگه از این بازیا نکنی. خب؟ و انگشت کوچیکمو به نشونه ی قول جلوش گرفتم. تیامم خندید و انگشتشو دور انگشت من حلقه کرد و با صدای بلند گفت: قـــــــول. تیام عادت داشت وقتی کارش مورد رضایت کسی قرار نمی گرفت سعی می کرد توجیهش کنه. برای همین ادامه داد: آبجی تابان من که همش بازی نکردم. تازه داشتم بازی می کردم. از صب همش کارتون دیدم. با اینکه می دونستم داره توجیه می کنه ولی با ذوق و شوق گفتم: باریکلا... چی دیدی؟ تیام: پت و مت. تــازه اینم یاد گرفتم بیا... و دستمو گرفت و کشید.(ای وای... تیام اصلا جنبه ی دیدن کاتون پت و مت و نداشت. چون عینا ، کاراشون و تکرار می کرد) تو چارچوب در کنار من وایساد: بیا رد شیم. با چشای گرد شده نگاش کردم – به نظرت ما دوتایی می تونیم از این یه ذره جا رد بشیم. تیام: آره... بیا... 3،2،1 ... بالاخره با زور و مکافات رد شدیم. تیام: آخ جون دیدی تونستیم. در حالی که خندم گرفته بود: آره. پرس شدیم ولی رد شدیم. لپشو کشیدم: برو با عروسکات بازی کن منم برم کمک مامان و زیر لب زمزمه کردم: بازیای بچگی ما چی بود، الان چیه. **********در ماهیتابه رو برداشتم...– مــامــان کوکو سیب زمینی داریم؟ من که دوست ندارم. مامان با خنده: شکمو، واسه تو کوکو سبزی درست کردم. تو یخچاله. با ذوق نگاش کردم – راست میگی؟ دستت درد نکنه. حسابی خستگیم در رفت. سری تکون داد و دو تا کاسه داد دستم. مامان: بیا، برو از تو دبه ترشی بیار.– باشه. در هال و باز کردم و رفتم تو حیاط. در دبه رو باز کردم. – هومممم... چه بوی خوبی. دستمو بردم تو دبه و یه گل کلم گذاشتم دهنم. – جونمی جون کوکوسبزی با ترشی چه شود. باز دستمو بردم تو و ایندفه یه خیارشور برداشتم. از ترشیش چشام جمع شد. (ترشیای مامان حرف نداره) با شنیدن اسمم از زبون مامان هویجی که تو اون یکی دستم بود افتاد رو زمین. هیییی... ترسیدم... نگاهی به هویجه انداختم... حیف شد چشممو گرفته بود. مامان: تابان... پس چرا جواب نمیدی؟ بیا دیگه. رفتی ترشی بندازی یا بیاری؟ سریع کاسه ها رو پر کردم و برگشتم پیش مامان. تا سفره رو چیدیم، سرو کله ی آقاجون و آرتانم پیدا شد و دور هم ناهارمون و خوردیم. البته بینشم مامان خبر داد خانوم جان و هما امشب واسه شام میان خونمون.(هما عمم بود. هفت سال ازم بزرگتر بود. رابطه ی خیلی خوبی با هم داشتیم مثل دو تا دوست. واسه همین من هما صداش می زدم. هشت سال پیش تو سن بیست و چهار سالگی ازدواج کرد ولی متاسفانه بچه دار نمی شد،کلی هم دوا درمون کردن.. آخرم پارسال شوهر نامردش طلاقش داد و یک ماه بعد از طلاق دوباره ازدواج کرد. هما هم تو این یه سال با خانوم جان زندگی می کنه)از این خبر مامان هم خوشحال شدم هم حالم گرفته شد. خوشحالیم به خاطر دیدن هما بود. ولی هِی همچین دل خوشی از خانوم جان نداشتم. از وقتی یادم میاد همیشه بهم غر میزد. کلا با نوه ی دختر میونه ی خوبی نداشت. اما تا دلت بخواد عاشق آرتان بود. مطمئن بودم امشبم چندتا تیکه ی درشت بارم می کنه... با شنیدن صدای زنگ تیام دوید تا درو باز کنه. منم تل صورتیمو گذاشتم رو موهام وکنار مامان جلوی در هال منتظرشون ایستادم. با باز شدن در اول همارو دیدم که دولاشد و تیامو بغل کرد. هما: سلام عشق عمه. چطوری تپلوی من؟ و از همون جا برای من دستی تکون داد. هما: برادرزاده ام، برادرزاده های قدیم. دِ بیا استقبال. از همون جا شکلکی براش دراوردم.– پس فکر کردی واسه چی اینجا وایسادم. اومدم استقبال دیگه. ببینم خانوم جان باهات نیمده؟ هما: چرا... و کنار رفت. تازه متوجه خانوم جان شدم. خانوم جان: این بچه اومده دم در ولی تو هنوز همون جا وایسادی؟ بـَـــه... نرسیده شروع کرد. فکر کنم منظورش به مامانم بود. – اِ!!!... سلام خانوم جان... خوبید؟ ماشاالله بس که ریزه میزه اید ندیدمتون. خانوم جان: علیک سلام... خب توام یاد بگیر. منظورش ریزه پیزه ای بود که بهش گفتم. می خواست تپل بودنم و به رخم بکشه... پوفففففف. چه کنیم خانوم جانه دیگه. زبونش مثل نیش عقرب می مونه... باهاشون روبوسی کردیم و تعارفشون کردیم داخل. خانوم جان: پس هرمز و آرتانم کجان؟ (ایــــش... آرتانـــم) مامان: هرمز حموم بود الان داره لباس می پوشه. آرتانم رفته بیرون. دیگه الاناس که برسه حاج خانوم. همون لحظه آقاجون اومد: سلام خانوم جان. حالتون چطوره؟ خوش اومدین. صفا اوردین. خانوم جان: سلام پسرم. کجایی؟ یه حالی از مادر پیرت نمی پرسی؟ آقاجون: اِ؟! خانوم جان ما که هفته ی پیش خونتون بودیم. هما پرید وسط: ول کنید این حرفارو. سلام داداش. خوبین. آقاجون: سلام هما جان. چطوری خواهرم؟ اوضاع بر وفق مراده؟ هما: خوبه داداش. بد نیس. این کاری که واسم تو ادارتون پیدا کردی خوبه. سرمو گرم می کنه... (هما بعد از طلاقش کمی افسرده شده بود. بالاخره توقع نداشت شوهرش بعد از هفت سال زندگی مشترک طلاقش بده و یه ماه بعدم بره ازدواج کنه. سخته خب...) بعد از پذیرایی نشستم جفت هما. تیامم پرید بغلم و رو به هما گفت: عمه جون چی واسم خریدی؟ هما: اگه گفتی؟ تیام : آخ جون شکلات واسم گرفتی؟ هما در حالی که لبخند میزد: آره، عمه قربونت بره. و دستشو کرد تو کیفشو یه بسته شکلات بیرون اورد. – بدجنس. دهنم آب افتاد. پس من چی؟ ناسلامتی عمه ی منم هستیا. هما: تپلی واسه توام اوردم. ولی فقط یه دونه.چاق میشی. با اخم رومو کردم اونور و گفتم: اصلا نخواستم. ببین به خاطر یه دونه شکلات چی بهم میگه... هما: شوخی کردم... ناراحت نشو دیگه. بیا، بگیرش. رومو برگردوندم طرفش. دیگه ناز کردن معنی نداشت. سریع شکلاتو از دستش قاپیدم. – باشه... دیگه نگیا... کاغذ دورشو باز کردم و درسته انداختم دهنم. همون ثانیه در باز شدو آرتان اومد داخل. خطاب به من گفت: باز چش منو دور دیدی؟ چی داری می خوری؟ و لپاشو باد کرد. و با یه حالت نمایشی روشو به سمت خانوم جان کرد: ای وای سلام. شما کی اومدید من نفهمیدم! ( ای موذی) خانوم جان: سلام آرتانم. کجا بودی دلم واست تنگ شده بود. این خونه بدون تو صفایی نداره. و آغوششو باز کرد. آرتان با خنده: زیر پاتون بودم خانوم جان. ( خودشیرین ) خانوم جان: تاج سرمی پسرم. آرتان: تو چطوری عمه؟ خوبی؟ هما: خوبم عزیزم. خودمونیما خیلی پاچه خواری. آرتان نیششو باز کرد: هَـــو ... این چه حرفیه و یه چشمکی به هما زد که باعث شد هما خندش بگیره .برای خودم یه پرتقال و سیب و کیوی برداشتم و مشغول شدم. خانوم جان رو به من پرسید: هنوز خبری نشده تابان؟ همینطور که سرم پایین بود و پرتقالمو پوست می گرفتم گفتم: از چی؟ خانوم جان: معلومه دیگه خواستگار.– من که قصد ازدواج ندارم. تازه اگـــرم داشتم، الان خشکسالیه. هیچ خبری نیست. خانوم جان: یعنی چی که قصد ازدواج ندارم؟ بیست و پنج سالته. از قدیم گفتن دختر که رسید به بیست باید به حالش گریست... دیگه به این جملش عادت کرده بودم. دفه ی اول چهار سال پیش اینو بهم گفت. اون موقع گریم گرفت. ولی دیگه پوستم کلفت شده بود. گریم که نمی گرفت هیچ خندمم می گرفت.– خانوم جان خودتون می گید قدیم. ول کنید قدیمارو. یه پر پرتقال گذاشتم دهنم: من به قسمت اعتقاد دارم. هنوز موقعش نرسیده. همین زهره، دوستم... همسن منه. تازه یه ماهه عقد کرده. خانوم جان: به هر حال داره دیر میشه. حداقل یکم به فکر خودت باش. اوفففف... خواستگارو ول کرد حالا می خواد بحث چاق و لاغری رو پیش بکشه. دیگه به حرفاش گوش ندادم. می شنیدم چی میگه ولی توجهی نمی کردم. فقط هر چند ثانیه یه بار سرمو بالا پایین می بردم یعنی دارم به حرفات گوش می دم. سیب و همینجور با پوست چهار قاچش کردم. یه قاچشو دادم به تیام. دوباره رو به خانوم جان کردم و همینجوری گفتم: درسته. حق با شماست. خانوم جان: دختر اصلا حواست با منه؟ اگه حق با منه پس چرا از اون اول هی دهنت می جنبه؟ یه حالت مظلومانه ای به خودم گرفتم و گفتم: دارم میوه می خورم. خانوم جان: بله دارم می بینم. شما دو تا دختر اصلا مراعات نمی کنید. یه نگاه به برادرتون بندازید. ماشاالله، شاخه شمشاده. کی میشه دادمادیشو ببینم. (ای بابا چه ربطی داشت)آرتان: یه ایشالا هم آخرش بگید، ممنونتون میشم. خانوم جان: ایشالا پسر گلم... ایشالا . تو یه ذره این خواهراتو نصیحت کن. و رو به مامانم ادامه داد: ماهور من نمی دونم تو ، تو این سن و سال بچه می خواستی چی کار؟ ولش کردی به امون خدا. نگاه تروخدا چه جور داره شکلات می خوره. با این حرفش هممون نگامون افتاد به تیام. قربونش برم دستا و دور دهنش شکلاتی شده بود و داشت به ما نگاه می کرد. خانوم جان تیر آخرو هم زد: دِ دختر بذار زمین اون شکلاتو. چقدر می خوری؟ یه دفه تیام که احساس کردم بغض کرده پاشد و رو به خانوم جان ایستاد. دستاشو برد کنار گوشش و زبونشو رو به خانوم جان دراورد و با لحن بچه گونش گفت: دوس دارم. فوصولی؟ و تندی دوید تو اتاق. مامان آروم زد رو لپش: وای ببخشید حاج خانوم بچس. سعی داشتم خندمو کنترل کنم. نگاهی به آرتان انداختم . اونم انگار دلش می خواست بخنده. اخلاقشو می دونستم. با اینکه بعضی اوقات چایی شیرین بازی در می آورد ولی دوست نداشت کسی به خونوادش توهین کنه. خصوصا تیام که جونش واسش در می رفت. حقم داشت. خانوم جان همیشه همین عادتو داشت. هی از این شاخه به اون شاخه می پرید. آخرم تیرش به یکی می خورد. البته بیشتر به من و مامان. درسته احترامش واجبه ولی دیگه داشت کفر منم بالا می اورد چه برسه به یه بچه ی پنج ساله. آقاجون: ببخشید خانوم جان. تیام از این رفتارا نداره. من دخترمو می شناسم. حتما خیلی ناراحت شده که این کارو کرد. شما ببخشید. هما: نه بابا داداش. این حرفا چیه. دیگه هممون تیامو می شناسیم. و رو به خانوم جان که هنوز تو شوک بود ادامه داد: مادر شما هم زیاد سربه سرش گذاشتی. از جام پاشدم. بهتر دیدم برم سراغ تیام. همینجور که داشتم به سمت اتاق می رفتم صدای آرتانم می شنیدم: درسته. خانوم جان. حق با عمس. تیام الان تو سن رشده. دو تا شکلات که تاثیری نداره. در اتاقو بستم. تیام یه گوشه بق کرده بود. به طرفش رفتم. لبشو جمع کرد و گفت: کار بدی کردم؟ دیگه دوسم ندارید؟ ( نه عزیزم. گل گفتی) بغلش کردم.– کی گفته ما تورو دوست نداریم. تو عشق مایی. حالا بعدا برو یه ببخشیدم به خانوم جان بگو . با باز شدن در دوتامون رومونو برگردوندیم. آرتان و هما بودن. آرتان: کلوچه ی من بدو بیا بغلم. تیام بدو رفت تو بغلش: داداشی دیگه دوسم نداری؟ آرتان: از همیشه بیشتر دوست دارم. هما: بیا عشق عمه، شکلاتتو برات اوردم. تیام لباشو جمع کرد: نیمی خوام. هما: می خوای عمه ناراحت شه، گریه کنه؟تیام: نه. هما: پس بگیرش.آرتان: بگیر تیام. اول بریم دست و دهنتو بشور. بعد بریم یه معذرت خواهی بکن. بعدشم بریم کجا؟ تیام با ذوق: بازی؟ آرتان: آره داداشی قربونت بشه. – آرتان از اون بازیا ندی تیام بازی کنه ها. آرتان: نه. امروز یه بازی خشگل گرفتم و چشمکی به تیام زد و رفتن بیرون. دستمو زدم رو تخت: هما بیا بشین یکم حرف بزنیم. هما: تو که از حرفای خانوم جان ناراحت نشدی؟- کدوم حرفش؟ هما: خواستگارو این حرفا. – نــه بــابــا. عادی شده برام. هما: آفرین. اصلا توجه نکن. هر موقع قسمت شد دهن توام بسته می شه. منو واسه خودت درس عبرت قرار بده. با یه لحن ناراحت، انگار که داشت با خودش حرف میزد زیر لب زمزمه کرد: اینقدر این ضرب المثل مسخره رو زیر گوشم خوند که خر شدم و از ترس اینکه بمونم به خواستگار اولم جواب مثبت دادم. من که هیچ وقت نمی تونم بچه دار بشم ولی شاید اگه یکم صبر می کردم یه آدم با معرفت تر میومد سراغم. یه پوزخند تلخ زدم: هنوزم به مرتضی فکر می کنی؟ هما: اگه بگم نه که دروغ گفتم. هفت سال باهاش زندگی کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم که اینجوری تنهام بذاره. البته اون حق داشت بابا بشه. اتفاقا از این ور ، اونورم شنیدم تا چند ماه دیگه بچش به دنیا میاد. اشک تو چشام جمع شد، بغلش کردم: ببخشید نباید حرفشو پیش می کشیدم .ولش کن. سرشو رو شونم گذاشت و گریه کرد. هیچ وقت سعی نکرده بودن برن بچه بیارن. چند باری هم که این پیشنهادو بهش دادم گفت: خودم قبلا مطرحش کردم. ولی مرتضی راضی نیست. سرشو از رو شونم برداشتم. اشکاشو پاک کردم. – هما، گریه نکن دیگه. اونم دستشو کشید رو صورت من. با لبخند گفت: تو چرا گریه میکنی؟ خل شدی؟ اونی که باید گریه کنه، منم نه تو. – تقصیر توئه. تو اشک منم در اوردی. تازشم، چرا تو؟ اون لیاقت عمه ی خشگل منو نداشت. هما با خنده: بی خیال. غم و غصه که همیشه هست. بیا از چیزای خوب حرف بزنیم. با شیطنت پرسید: از دانشگاه چه خبر؟ خوش می گذره؟ یه لحظه یاد صبح و رفتارای مشکوک دانشور و محمدحسین افتادم. خواستم برای هما از رفتاراشون بگم اما با خودم گفتم من که هنوز خودمم هیچی نمی دونم چیو تعریف کنم. برای همین به گفتن همین جمله قناعت کردم: بدنیست. خوبه... اصلا بذار تا اینجایی برات تعریف کنم: روز اول نبودی ببینی چه کرکرِ خنده ای بود. هیشکی تحویلم نمی گرفت. همه فکر می کردن دارم شوخی می کنم و منم دانشجوام... و بقیه اتفاقاتو براش تعریف کردم. بعد از اینکه کلی خندیدیم و روحیمون عوض شد گفتم: اما باید تو فکر یه کار دیگه ام باشم. هما: چرا؟ خوبه که.– نه بابا. فقط یه روز در هفتس. هما: می خوای من دنبال یه کار دیگه باشم تو بیا جای من. قبول می کننا. بالاخره تو دختر کارمند سابقشونی.– نــــه. قربونت. من چی از حساب کتاب حالیمه آخه. توام صندلیتو سفت بچسب. لازم نیست اینقدر بذل و بخشش کنی. هما: بی جنبه. فقط یه تعارف زدم. – بدجنس. منو باش چه جدی گرفتم. و یه دونه محکم زدم به بازوش که صدای آخش بلند شد