به یاد معشوق

چند سالی - دو سه سالی - خبری از تو نبود

ای معمای شگفت، ای شبح وهم آلود

ای تو آن آینه کز دست خدا افتاده

شب ز تکثیر تو در هول و ولا افتاده

شبح سر زده از چاک گریبان شبم

داغ گل کرده به پیشانی شبهای تبم

درد طاقت کش افتاده به جان بدنم

شبح هر شب این روح پریشان که منم

ناگهان سرزده باز آمدی از روزن شب

خوش به حال من و این شعشعه روشن شب

خوش به حالم!؟ نه بدا بد به چنین احوالی

که تو شب سر زده باز آیی و من در حالی

که تو را برده ام از یاد ببینم ناگاه -

با همان جلوه، همان سایه، همان چشم سیاه

به من از فاصله یک قدمی زل زده ای

بین خواب من و بیداری من پل زده ای

...