گَلمه دین = نیامدی

یول ایتیرمیش درنالارتک یولدا قالدین گلمدین

گؤزلریم یول چکدی سن یوللاردا قالدین گلمدین

مانند درناهای راه گم کرده در راه ماندی و نیامدی

چشمهایم به راه ماندند و تودر راه ماندی و نیامدی

 

آی پریشان قانلی کونلوم، سنده تک قویدون منی

یا ایلیشدون ساچلاروندان داردا قالدین گلمدین

ای دل پریشان و خونینم ! تو هم مرا تنها گذاشتی؟

یا اینکه از زلف آویزان گشتی در دار ماندی و نیامدی

 

 

تابوتوم چیئنونده گتسین ،سنکی راضیدین بنا

ایندی کی چاتدین مراده هاردا قالدین گلمدین

(الهی)تابوتم بر دوشت به قبرستان برود تو که خودت اینو می خواستی

حالا که به مرادت رسیدی کجا ماندی و نیامدی

 

 

سن هماتک یاد قوش اولدون، قونمادین ویرانمه

سفرامی دنسیز گوروب،دیواردا قالدین گلمدین

تو همچون مرغ هما گشتی و بر ویرانه ام ننشستی

سفره ام را بی دانه دیدی و از روی دیوار پایین نیامدی

 

زخم ور كی دیللنیم منده سنخ سازلار کیمین

اوزگه اللرده تل اولدون تاردا قالدون گلمدین

به من زخمه بزن تا همچون ساز شکسته فریاد کنم

اما تو در دستان اغیار طره (سیم تار)گشتی و در تار ماندی و نیامدی

 

سون نفسده گل عزیزیم ، گلمسون جان ورمرم

قویدون عزرائیلی معطل هاردا قالدین گلمدین

عزیزم در آخرین نفسهایم عمرم بیا ٬گرنیایی جان نمی دهم

فرشته موت را معطل گذاشتی کجا ماندی و نیامدی

جرعه ی روشن آبی که به کام دیگریست. ا

روح گل رنگ شرابی که به جام دیگریست

جرعه ی روشن آبی که به کام دیگریست

ای سبک پای گریزان ز من و خانه ی من

آن گرانمایه کتابی که به نام دیگریست

ز نوازش نگاهت گل اطلسی نروید دگر از گلبن جانم

به دو دیده ی سیاهت غزل ستارگان را ننوشتی که بخوانم

تو و آن گریز و دوری منو بی تو این صبوری

تو شکوه بی کران زلال سبز آسمانی

تو بزرگ و مهربان ولی به کام دیگرانی

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي

 
فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

 
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه


ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه


ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون


فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم


رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي 

امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني


گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست


عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه


تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم


وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير


حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه


زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه


تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه

در کار عشق ما همیشه اما بود

در کار عشق ما همیشه اما بود

بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

مثل زلال آب من باورت کردم

مینای یک رنگی در ساغرت کردم

سلطان قلب خود تاج سرت کردم

در چشم دل تا خود پیغمبرت کردم

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

اگر تو بازنگردی : /از جدایی ها

اگر تو بازنگردی

قناریان قفس قاریان غمگین را
که آب خواهد داد
که دانه خواهد داد ؟
اگر تو باز نگردی
بهار رفته در این دشت برنمی گردد
به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد
اگر تو بازنگردی
کبوتران محبت را
شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شکوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد
اگر تو بازنگردی
به طفل ساده خواهر که نام خوب تو را
ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه با چه زبانی به او توانم گفت
که برنمی گردی
و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش
دگر برای همیشه تو رانخواهد دید
و نام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوری ست همیشه
همیشه بی تصویر
همیشه بی تعبیر
اگر تو بازنگردی
نهالهای جوان اسیر گلدان را
کدام دست نوازشگر آب خواهد داد
چه کس به جای تو آن پرده های توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد
اگر تو بازنگردی
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد

خواب محبوب

سلام

بازهم مثل همیشه میدونم صدایم به گوشت نمیرسد اما چه کنم باید بگویم:

عزیزم (ز) امشب خواب تو رو میدیدم به طوری که بعد از سالها دوری تو رو به این وضوح ندیده بودم تو یه جمعی بودم من صحبت کننده جمع بودم تو از شنودگان سعی می کردم پیش تو هم خود نمایی کنم هم حرفهایی بزنم که تو خوشت بیاید.

البته ابتدا متوجه نبودم یه لحظه در بین جلسه متوجه شدم یکی میون جمع هست متفاوت از همه . آن هم تو بودی چهره ات بشاشتر از همیشه بود من از دیدنت لذت می بردم و تو شمع جمع شده بودی چهره ات محفل را نورانی میکرد.

و تو مثل همیشه فقط نگاه میکردی و حرف نمیزدی و من سخنانت رو از نگاهت می خوندم اما ای کاش:

عزیزیم گؤندؤزه له

آی چئخا گؤندؤزه له

گیجه گؤردؤگؤم  یوخو

دؤشیئیدی گؤندؤز اله

ترجمه

عزیزم ای کاش روز روشن شود

ماه بر آید و آفتاب طلوع کند

ای کاش خوابی که شب دیدم

در روز واقعیت پیدا کند

 

 




 

آمدی وقتی که قلب کوچکم افسرده بود
گرمی عشقم ز هجران رخت یخ بسته بود
آمدی وقتی که فصل گریه بود
قلب خونینم دگر پر کینه بود
آمدی وقتی که روی نرده های انتظار
پیچک سبز نگاه عاشقم پژمرده بود
آمدی وقتی شب پر های بیدار امید
دیگر از دوری تو پر بسته بود
آمدی وقتی که خورشید وجودم خفته بود
تک درخت نازکم پوسیده بود
آمدی وقتی که گل های وجودم یک به یک
بر سر راه غمین گونه ات خشکیده بود
آمدی وقتی که بلبل های عاشق پیشه هم
از غم جدایی تو بی صدا گردیده بود
آمدی وقتی که عشقم را خزانی برده بود
از دیار عاشقان فصل بهاری مرده بود

به یاد معشوق

چند سالی - دو سه سالی - خبری از تو نبود

ای معمای شگفت، ای شبح وهم آلود

ای تو آن آینه کز دست خدا افتاده

شب ز تکثیر تو در هول و ولا افتاده

شبح سر زده از چاک گریبان شبم

داغ گل کرده به پیشانی شبهای تبم

درد طاقت کش افتاده به جان بدنم

شبح هر شب این روح پریشان که منم

ناگهان سرزده باز آمدی از روزن شب

خوش به حال من و این شعشعه روشن شب

خوش به حالم!؟ نه بدا بد به چنین احوالی

که تو شب سر زده باز آیی و من در حالی

که تو را برده ام از یاد ببینم ناگاه -

با همان جلوه، همان سایه، همان چشم سیاه

به من از فاصله یک قدمی زل زده ای

بین خواب من و بیداری من پل زده ای

...

خنده از پنجره زیباست اگر بگذارند

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند/

خنده از پنجره زیباست اگر بگذارند/

من ز اظهار نظر های دلم فهمیدم/

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند/

سند عقل مشاعی ست همه می دانند/

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند/

دل دریایی من این همه بیهوده مگرد/

خانه ی دوست همین جاست اگر بگذارند/

روستا زاده ام وسبز تر از برگ درخت/

دل من وسعت صحراست اگر بگذارند/

غضب آلوده نگاهم نکنید/

 دل من پیش شماهاست اگر بگذارند

دوستت دارم

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟***

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ *

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ *

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟ 

فقط        http://www.bahariran1377.blogfa.com/