خسته ام ، خسته

دیگه از خستگی خوابم نمی بره

اینقدر خسته که دوست دارم یه شب

دوست دارم یه شب بدون استرس بدون فکر در آرامش کامل

در آرامش کامل دراز بکشم چشمامو ببندم و بخوابم یه خواب عمیق

یه خواب عمیق که با صدای هیچکس بیدار نشم که مبادا آرامشم بهم بخوره

خدایا یه خواب ابدی که تنها با صدای تو بیدار بشم و بگی کیان بنده گناه کار من

بنده گناه کار من بیدار شو من تو رو به آرزوت رسوندم تو آلان پیش منی تو آغوش منی

دیگه استرس نداشته باش در آرامش کامل با خیال راحت بدون هیچ فکری بخواب آروم آروم

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد

ابلــــــــیس!

عین گلوله در ستون فقراتم گیر کرد

نگذاشت شامم را تمام کنم

و چنگالم را بر دارم از زیر میز

کتم در جارختی ماند

و استخوان هایم باقی ماند برای نمونه بر داری در قرن بعد

جایی که در پنجره هابوی گلهای استوایی شنیده می شود

و شبها از کابوس ماشین های قراضه انباشته می شود

نهری از قراضه ها

که قطبی مرموز آن را به جلو می راند

و دهانه های ملتهب کوره ها در انتظار تمام این رود طولانی اند

آه پلنگهای قدیمی

آه سنگ های قدیمی

و صدای محو انسان ها

چیزی باقی مانده است که آن را ، تنها ابلیس خواهد خرید

چند دقیقه ای معطل شدم تا نازنین از مدرسه اومد بیرون . سوار شد و بعد از بوسیدن من پرسید : خب چیکاره ایم امروز ؟
گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خندید و گفت : نه جدی؟
گفتم : امروز برنامه مون خیلی پر ، امیدوارم خسته نشی....
لبخندی زد و دوباره ماچم کرد. گفت : عزیزم با تو هیچوقت خسته نمیشم. نفست که بهم میخوره زنده میشم......جون میگیرم......سبک میشم و میخوام پرواز کنم......
اینبار من اونو بوسیدم و راه افتادم.
پرسید : کجا ؟
کفتم : بازارچه صفویه ؟
گفت : اونجا برای چی؟
جواب دادم : برای خرید ، عزیزم....، مثل اینکه پنجشنبه عقد کنون مونه ها.......یادت رفته........
گفت : اما ما که چیزی احتیاج نداریم.
گفتم : این یه روز ویژه برای ماست بنا بر این باید. یه چیز مناسب این روز بپوشیم.........
دیگه چیزی نگفت..............
حدود یک ربع طول کشید که به بازار چه رسیدیم. بعد از خوردن دوتا پیتزای چاق و چله خرید های لازم رو انجام دادیم و نزدیک ساعت 3.5 بود که به طرف سینما شهر فرنگ توی خیابون عباس آباد حرکت کردیم. رسنوران ، تریای شاه عباس درست روبروی در سینما در سمت جنوب خیابون عباس آباد قرار داشت. خیابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسیدیم.
وقتی وارد شدیم. سعید رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و تو فکر بود.....مدتی بود باهم حرف نمیزدیم....به همین دلیل به طرف دیگه سالن رفتیم و پشت یه میز نشستیم. آقای دلدار صاحب تریا تا متوجه ورود ما شد. فوری سر میز ما اومد و یه چاق سلامتی گرم کرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بیارن.
پرسیدم : سپیده اینا نیومدن.
کفت : نه خدمت رسیدم هم برای عرض تبریک و هم بگم . سپیده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقیقه تاخیر میرسن.....ولی گفتن حتما میان منتظرشون بمونین.
تشکر کردم و آقای دلدار به دفترش رفت.....
در این زمان نازنین که تازه سعید رو دیده بود. بازوی منو فشار داد و گفت : احمد سعید کنگرانیه ها.
نمیدونست ما با هم رفیقیم. اون اصلا دوستان منو نمیشناخت . میدونست دوستان زیادی دارم .اما .....
گفت : احمد ناراحت نمیشی برم یه امضا ازش بگیرم......
خودم زدم به اون را و گفتم از کی ؟.......
گفت : از آقای کنگرانی.....
گفتم : آدم قحط تو میخوای از اون امضا بگیری....
کفت : نگو تورو خدا همه بچه های مدرسمون واسش میمیرن.......
گفتم واسه کی . این ........
گفت : اره.........
پرسیدم تو چی؟
گفت : من فقط واسه تو میمیرم.......
گفتم : حالا که اینطور برو بگیر........
نازنین بلند شد و بطرف میز سعید رفت . سلام کرد و میخواست حرف بزنه که من باصدای بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........
ملکهُ سر ورته........
نارنین خشکش زد.........مونده بود چی بگه........
سعید سرش و برگردوند و گفت: با کی بودی؟............
گفتم : مگه غیر از ما اینجا کس دیگه ای هم هست.......
از جاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همین حال گفت : چی گفتی؟
نازنین رنگش پریده بود...........نمیدونست چه اتفاقی افتاده......
من با صدای بلند دوباره گفتم : کری ؟ گفتم ملکه سرورته احترام بذار......
در این زمان سعید به میز ما رسید . دست انداخت خیلی جدی یقه ام رو گرفت و گفت: ایشون تاج سرمان . اما بنده ولینعمت حضرتعالی هستم..... بعد پرسید : کی تا حالا ...........
گفتم : چهار پنج روزه.........
گفت: آشتی ؟
گفتم : جهنم ....آشتی.......
منو بغل کرد و گفت : لا مسب چیکار کردی؟ گفتم یه فرشته رو به همسری گرفتم.......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهی کرده..........
فوری برگشت و گفت : ببخشین خانم.......
گفتم : نازنین دختر دایی و همسرم......
دستش رو دراز کرد و با نازنین دست داد و گفت: ببخشین نازنین خانم مقصر این.........
نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذریم ، بطرف نازنین رفتم و کمکش کردم بشین . هنوز گیج بود. به سعید گفتم بشین....
گفت : نه باید برم ، قرار دارم . اما باید ببینمتون .
گفتم : پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم......یه جشن کوچولو داریم......
گفت : باشه......پس تا پنجشنبه......
رفت و وسایلش رو جمع کرد و دستی تکون داد و به طرف صندوق رفت......
بعد داد زد و گفت : من حساب میکنم.
گفتم پولاتو خرج نکن.......تو میدونی ما چیزی نخوردیم حساب میکنی.....هردو خندیدیم.......
گفت : از شوخی گذشته امروز مهمون من هستین.
جواب دادم گفتم : که ول خرجی نکن ............. به این سادگی و ارزونی نمیتونی سر وته قضیه رو هم بیاری ........باید درست حسابی بندازمت تو خرج..........
دستی تکون داد و در حالیکه از در خارج میشد . گفت : من پس زبون تو بر نمیام.......خداحافظ..........
به این ترتیب من و سعید بعد از سه هفته با هم آشتی کردیم.
نازنین دیگه کم کم داشت حالش بهتر میشد و از شوک شوخی ما بیرون می اومد . رو به من کرد و گفت : شما دوتا باهم دوستین....
گفتم : ساعت خواب عزیز دلم.........
گفت : یعنی سعید کنگرانی تو جشن ما هست.......
گفتم : سعید کنگرانی لیلا فروهر ، سپیده.....و خیلی های دیگه......
الان هم لیلا و سپیده دارن میان اینجا ، با هم قرار داریم.......مثه آدمای منگ گفت: جدی میگی؟........
سرم رو بردم جلو لپش رو یه گاز کوچولوی با مزه گرفتم......یه جیغ کوچولو کشید......گفتم : حالت جا اومد..........آره جدی میگم.....
گفت : اما من.......لباسام........
گفتم : خیلی هم خوبه........
گفت : ولی .......
گفتم : تو زیبا ترین ، فرشته دنیا هستی و البته مالک شش دانگ قلب من.......من تورو همین جور دوست دارم..........
همین موقع داریوش از در تریا اومد تو .........ورودش یعنی سرو صدا با همه سلام علیک کرد حتی با کارگرای آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارن میان.........
دارن ماشین و پارک میکنن.........
منظورش لیلا و سپیده بود.........و ادامه داد :راستی سعید و دم در دیدم.......
گفت شب جمعه میبینمتون......آشتی کردین..............
گفتم : چیه؟............ فضولی؟..........
رو به نازنین کردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنیاست...........به نقل از داریوش پرس .........
در همین زمان سپیده و لیلا از در وارد شدن.......از همون دم در عین بچه گربه ای که لای در گیر کرده باشه شروع کردن ریز ریز جیغ و داد کردن و خوشحالی.......از پشت میز بلند شدم . دیدم اصلا تحویل نگرفتن و یه راست رفتن سراغ نازنین و شروع کردن به ماچ کردن اون......چه عروس خانم خوشگلی..........چه نازه...........و از این حرفا........
ماهم یک کناری واسادیمو..........بروبر نیگاشون کردم.......
بعد از مدتی که خوش وبش هاشون با نازنین تموم شد......سپیده رو به من کرد و گفت : پوست کنده است.......غلفتی..........
گفتم : دیگه چرا ؟
گفت : بعد از اینکه کندم بهت میگم چرا؟
لیلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال میکنم......و ادامه داد ما از شیش سالگی با هم دوستیم.......زورت اومد یه زنگ بزنی به من بگی چه خبره.....من ........باید از دهن این........... بزغاله .......کجاست؟.......کدوم گوری رفته قایم شده؟........
داریوش از زیر یکی از میز ها سرش رو آورد بیرون و گفت: در خدمت گزاری حاضرم.......
لیلا ادامه داد : از زبون این بزغاله اخوش باید بشنوم داداشم زن گرفته.........همین موقع با کیفش یه دونه زد پشتم و گفت : این پیش پرداختش........
سپیده رو به نازنین کرد و گفت: نازنین جون ما دوتا خواهر شوهرات هستیم...........اما طرف توییم.....سه تایی باهم پوستش رو میکنیم......
نازنین به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نمیتونم ناراحتیش رو ببینم.......اونقدر این حرف و جدی و از ته دل گفت که لیلا و سپیده باز دور و برش گرفتن وشروع کردن ماچ کردن و قربون صدقش رفتن....خیلی زود متوجه صداقت و سادگی اون شدن و به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتن.........
بالاخره قربون صدقه رفتن های لیلا و سپیده تموم شدو نوبت سین جیم کردن من رسید. ناچار شدم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون شرح بدم......
بعد سپیده راجع به کار جدیدی که بهش پیشنهاد شده بود گفت وقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بیاره من بخونم........بعد یه لیست از کسانی که باید اونا دعوت میکردن تهیه کردیم و لیلا گفت : منم چندتا مهمون میخوام دعوت کنم......از دوستام......گفتم باشه........
بالاخره مراسم آشنایی نازنین با سپیده و لیلا به خیر وخوشی تموم شد ............قرار رو برای پنجشنبه گذاشتیم و همگی ساعت شیش از تریا خارج شدیم..............

ماشینم رو میخواستم عوض کنم.، یکی از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقای دکتر اقبال وزیر نفت یه جگوار آبی خیلی قشنگ داره و میخواد بفروش .
باهاش هماهنگ کردم و رفتیم توی انبار یکی از شرکتهای خصوصی آقای دکتر ماشین رو دیدیم.
جگوار آبی متالیک ، مدل ۷۶ ، سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ایران شده . خیلی قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفیقم گفتم : قیمتش مهم نیست
می خوامش.......کارش رو تموم کن.........گفت برای فردا قرارش رو میزارم. گفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط میخوام حتما قبل از پنجشنبه زیر پام باشه.
گفت : مسئله ای نیست. حتی اگه بخوای میتونم الان ردیف کنم ماشینو ببری.
گفتم : میشه گفت آره ....... صبر کن ........رفت دفتر انبار که تلفن بزنه . بعد از ده دقیقه برگشت و گفت : ردیفه .....میتونیم ببریم. فردا صبح ساعت ۱۱ تو محضر اول خیابون نیاوران قرار گذاشتم برای کاراش. ازش تشکر کردم و قرار شد اون ماشین منو که فورد تانوس بود ببره که ترتیب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برم.
سوار شدم و به طرف کارواش سر ظفر رفتم. تا ضمن شستن اون یه چکاپ هم انجام بگیره. ساعت ده دقیقه به یک بود که ماشین مثل یک عروسک جلوی چشمم قرار گرفت. دلم میخواست فقط ساعتها وایسم ونیگاش کنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجریش حرکت کردم. دیر شده بود . وقتی رسیدم نازنین با چند تا از دوستاش ایستاده بود و نگران اینور و اونور رو نیگاه میکرد. جلوی پاش ترمز کردم .
چون نمیدونست ماشین رو عوض کردم . و از طرفی متوجه من نشده بود روش رو برگردوند و زیر لب یه چیزی گفت . شیشه رو دادم پایین و گفتم خانم خوشگله چند دقیقه دیر اومدم با هام قهر کردی؟
تا صدای منو که شنید ، برگشت و گفت: عزیزم تویی...........بعد با دوستاش که محو تماشای ماشین من شده بودند. خداحافظی کرد و سوار شد. ذوق زده پرسید مال کیه؟
گفتم : مال تو..............
گغت : نه ........جدی؟ ...............
گفتم : خریدمش..............چطوره؟...............
گفت : خیلی قشنگه.........معرکه است.........
گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خریدمش............
گفت : ممنونم .............به خاطر همه چی...............
گفتم : خب چیکار کنیم ؟
گفت : میشه یه سر بریم خونه ما ؟..............
گفتم : چرا نشه......... بریم. دور زدم و به طرف خونه دایی اینا حرکت کردم.
وقتی رسیدیم بوی مطبوع قورمه سبزی از پنجره آشپزخونه ،که رو به کوچه باز میشد . به دماغم خورد.
نازنین گفت : قورمه سبزی افتادیم..........کاری که نداری؟ ........دیر که نمیشه؟.................
گفتم : نه برنامه خاصی نداریم...
گفت : پس پیش بسوی قورمه سبزی مامانم اینا ...........و از ماشین پیاده شد..............
منم ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدم
زن دایی به استقبالمون اومد و هردمون رو بوسید وگفت : دلمون تنگ شده بود.
گفتم : زن دایی ما یکشب پیش شما نبودیم .
گفت : وقتی پدر و مادر شدین می فهمیین . برای ما همین یکشب مثل هزار شب میمونه............
بعد ادامه داد : خب حالا زودتر برین دستاتونو بشورین بیاین که قورمه سبزی فرد اعلا داریم.
نازنین گفت : میدونیم........تا چند دقیقه دیگه آماده خوردن میشیم.........
بعد از نهار با زندایی در مورد میهمانی هفته بعد که قرار بود دوستان نازنین رو دعوت کنیم حرف زدم و قرار شد زندایی این مطلب رو با دایی در میون بذار . و گفت البته فکر میکنم. مشکلی نداره اما بهتر از نصرالله خان هم سوال کنم.....بعد هم در مورد برنامه پنجشنبه یکم صحبت کردیم و قرار شد زندایی زنگ بزنه مدرسه و اجازه نازنین رو برای پنجشنبه از مدیرشون بگیره که نره مدرسه.
ساعت چهارو نیم بود که دایی هم اومد و اول کلی قربون صدقه نازنین رفت و باهاش سربسر گذاشت بعد با من در مورد مراسم پنجشنبه حرف زد..............بعد از من پرسید : ماشینت دم در نبود.
گفتم : عوضش کردم.............یه جگوار خریدم اونطرف کوچه توی سایه پارکش کردم.........
گفت : مبارک باشه............چرا نیاوردیش توی پارکینگ؟..................
گفتم : با اجازتون باید بریم دنبال یه سری از کار ها برای پس فردا.........
گفت : پس میخواین برین ؟.............
گفتم : اگر شما اجازه بدین..................
گفت : هرکاری صلاح ، انجام بدین......برای ما همین کافیه که بدونیم سرحال و خوشحال هستین..........همین..........
تا ساعت شش خونه دایی بودیم و اجازه برنامه هفته بعد رو گرفتیم و بعدش زدیم بیرون ..........................

ماشینم رو میخواستم عوض کنم.، یکی از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقای دکتر اقبال وزیر نفت یه جگوار آبی خیلی قشنگ داره و میخواد بفروش .
باهاش هماهنگ کردم و رفتیم توی انبار یکی از شرکتهای خصوصی آقای دکتر ماشین رو دیدیم.
جگوار آبی متالیک ، مدل ۷۶ ، سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ایران شده . خیلی قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفیقم گفتم : قیمتش مهم نیست
می خوامش.......کارش رو تموم کن.........گفت برای فردا قرارش رو میزارم. گفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط میخوام حتما قبل از پنجشنبه زیر پام باشه.
گفت : مسئله ای نیست. حتی اگه بخوای میتونم الان ردیف کنم ماشینو ببری.
گفتم : میشه گفت آره ....... صبر کن ........رفت دفتر انبار که تلفن بزنه . بعد از ده دقیقه برگشت و گفت : ردیفه .....میتونیم ببریم. فردا صبح ساعت ۱۱ تو محضر اول خیابون نیاوران قرار گذاشتم برای کاراش. ازش تشکر کردم و قرار شد اون ماشین منو که فورد تانوس بود ببره که ترتیب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برم.
سوار شدم و به طرف کارواش سر ظفر رفتم. تا ضمن شستن اون یه چکاپ هم انجام بگیره. ساعت ده دقیقه به یک بود که ماشین مثل یک عروسک جلوی چشمم قرار گرفت. دلم میخواست فقط ساعتها وایسم ونیگاش کنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجریش حرکت کردم. دیر شده بود . وقتی رسیدم نازنین با چند تا از دوستاش ایستاده بود و نگران اینور و اونور رو نیگاه میکرد. جلوی پاش ترمز کردم .
چون نمیدونست ماشین رو عوض کردم . و از طرفی متوجه من نشده بود روش رو برگردوند و زیر لب یه چیزی گفت . شیشه رو دادم پایین و گفتم خانم خوشگله چند دقیقه دیر اومدم با هام قهر کردی؟
تا صدای منو که شنید ، برگشت و گفت: عزیزم تویی...........بعد با دوستاش که محو تماشای ماشین من شده بودند. خداحافظی کرد و سوار شد. ذوق زده پرسید مال کیه؟
گفتم : مال تو..............
گغت : نه ........جدی؟ ...............
گفتم : خریدمش..............چطوره؟...............
گفت : خیلی قشنگه.........معرکه است.........
گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خریدمش............
گفت : ممنونم .............به خاطر همه چی...............
گفتم : خب چیکار کنیم ؟
گفت : میشه یه سر بریم خونه ما ؟..............
گفتم : چرا نشه......... بریم. دور زدم و به طرف خونه دایی اینا حرکت کردم.
وقتی رسیدیم بوی مطبوع قورمه سبزی از پنجره آشپزخونه ،که رو به کوچه باز میشد . به دماغم خورد.
نازنین گفت : قورمه سبزی افتادیم..........کاری که نداری؟ ........دیر که نمیشه؟.................
گفتم : نه برنامه خاصی نداریم...
گفت : پس پیش بسوی قورمه سبزی مامانم اینا ...........و از ماشین پیاده شد..............
منم ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدم
زن دایی به استقبالمون اومد و هردمون رو بوسید وگفت : دلمون تنگ شده بود.
گفتم : زن دایی ما یکشب پیش شما نبودیم .
گفت : وقتی پدر و مادر شدین می فهمیین . برای ما همین یکشب مثل هزار شب میمونه............
بعد ادامه داد : خب حالا زودتر برین دستاتونو بشورین بیاین که قورمه سبزی فرد اعلا داریم.
نازنین گفت : میدونیم........تا چند دقیقه دیگه آماده خوردن میشیم.........
بعد از نهار با زندایی در مورد میهمانی هفته بعد که قرار بود دوستان نازنین رو دعوت کنیم حرف زدم و قرار شد زندایی این مطلب رو با دایی در میون بذار . و گفت البته فکر میکنم. مشکلی نداره اما بهتر از نصرالله خان هم سوال کنم.....بعد هم در مورد برنامه پنجشنبه یکم صحبت کردیم و قرار شد زندایی زنگ بزنه مدرسه و اجازه نازنین رو برای پنجشنبه از مدیرشون بگیره که نره مدرسه.
ساعت چهارو نیم بود که دایی هم اومد و اول کلی قربون صدقه نازنین رفت و باهاش سربسر گذاشت بعد با من در مورد مراسم پنجشنبه حرف زد..............بعد از من پرسید : ماشینت دم در نبود.
گفتم : عوضش کردم.............یه جگوار خریدم اونطرف کوچه توی سایه پارکش کردم.........
گفت : مبارک باشه............چرا نیاوردیش توی پارکینگ؟..................
گفتم : با اجازتون باید بریم دنبال یه سری از کار ها برای پس فردا.........
گفت : پس میخواین برین ؟.............
گفتم : اگر شما اجازه بدین..................
گفت : هرکاری صلاح ، انجام بدین......برای ما همین کافیه که بدونیم سرحال و خوشحال هستین..........همین..........
تا ساعت شش خونه دایی بودیم و اجازه برنامه هفته بعد رو گرفتیم و بعدش زدیم بیرون ..........................

دلتنگی های من ، بی قراری های دل من ،
تویی تمام وجود من ، خودت را رها کن در آغوش من…

 

همیشه در قلبم بودی و هستی و خواهی بود
زمانی بود که قلبم در آرزوی داشتن تو بود
حالا به آرزویش رسیده است
قلبم تا ابد مال تو است

 

تو را که دارم ، عشق را با تمام وجود حس میکنم
لطافت عشق را لمس میکنم ،
برای چند لحظه نفس را در سینه حبس میکنم
و یک نفس فریاد میزنم
عشق من دوستت دارم

 

دلم تنگ است برای لحظه های بارانی ،
نمیخواهم فرا رسد روزهای آفتابی ، من عاشقم ،
عاشق این آسمان ابری ،
نمیخواهم پایان یابد این لحظه رویایی.

 

میترسم بمیرم و نتوانم لبهایت را ببوسم ،
نمیخواهم در حسرت طعم شیرین لبهایت بسوزم.
دنیا بی وفاست ، می ترسم این دنیای بی وفا مرا از تو بگیرد،
میترسم همین روزها قلبم آرام بمیرد.

 

با آن آواز لالایی که برایم خواندی ،
به جای خواب همیشه چشمانم خیس است،
این ترانه غمگین زمزمه هر روز من است ،
مرا تنها نگذار که تنهایی منتظر آمدن من است.

 

سکوت را با صدای ترانه اشکهایم میشکنم
تو گوش میکنی و با من همترانه میشوی
تو اشکهای مرا پاک میکنی و من اشکهای تو را
میبوسم گونه ی مهربان تو را
نمیخواهم این لحظه بگذرد ای خدا
کاش میشد در کنار هم باشیم ، تا آخر دنیا

 

به عشق بودنت ، عشق را دوست دارم
به عشق شبهایی که صدایت را میشنوم عاشق سکوت و تاریکی ام
فدای دلتنگی هایت ، اشکهای گونه هایت
عشق من دوستت دارم ، بی نهایت…

 

جرعه ای از آب چشمه ی زلال دلت را نوشیدم
همانجا ، در کنار همان چشمه ی زلال
غرق شدم در احساسات یک عشق ماندگار

 

اگر تو نبودی ، بیخیال این زندگی میشدم ،
با عشق بیگانه میشدم ، با تنهایی هم آشیانه میشدم ،
هر شب با اشکهایم همنشین میشدم.

ای ساز زندگی غمگین بنواز ، ای باران لحظه ای ببار ،
دلم گرفته ، با دل من بساز.

از غم نمینویسم ، اما دلم پر از غم است ،
از اشک نمینویسم اما آن قطره هایی
که از چشمانم میریزد نامش اشک است.

 

قصه ی زندگی ام ،
گذشته های پر از غمم ،
بی خیال آنها ،
از امروز است ، روز نفس کشیدنم.
نفس کشیدنم با تو ، همیشه گفته ام که وجودم برای تو

 

برو که دیگر دوستت ندارم ،
راستش را بخواهی دلم را به تنهایی هدیه داده ام.
برو که دیگر برایم عزیزترین نیستی ،
قلب من بازیچه دست تو بود ، تو برایم هیچکس نیستی.

 

لحظه ی آمدنت
از حال میروم هنگام دیدنت
مست چشمهای توام
تو را به آن که میپرستی قسم،
مرا تنها نگذار که بدجور گرفتار دل توام

برو که ارزش من بالاتر از تو است ،
تمام غصه های دلم از عذاب لحظه های با تو بودن است.

تو را میخواهم ، به تو نیاز دارم ،
ای دنیا لحظه ای سکوت کن که من فریادی در سینه دارم
( دوستت دارم عشق من )

 

مینویسم شعری در وصف تو ، عاشقانه هایم را مینویسم به عشق تو ،
این هم حرف آخرم به تو: دوستت دارم بیشتر از دوست داشتنهای تو…

 

من که حس میکنم تو نیز دلتنگ منی ،
این روزها بدجور درگیر دل منی .
من که حس میکنم کار تو نیز دلتنگی و اشک ریختن است .
ارزش من پیش تو قدر تمام عالم است.

 

درهای قلبم را بر روی همه بسته ام
هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام
وقتی که فکر میکنم که با توام
نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام

 

حالا که لحظه های زندگی را به یاد تو سر میکنم ،
دلتنگی معنا ندارد، حالا که به یادت تک تک ستاره ها را میشمارم ،
غصه خوردن دلیلی ندارد ، حالا که عاشقت هستم ،
تنهایی در قلبم جایی ندارد .

 

این خاطره هاست که اشک را از چشمانم سرازیر میکند
این یاد تو است که مرا وادار با خواندن خاطره ها میکند.
قلبم تکرار میکند گذشته های با تو بودن را ،
قلبم تکرار میکند کلام دوستت دارم را…

 

به عشق بودنت ، عشق را دوست دارم ،
به عشق بودنت با تو بودن را دوست دارم
به عشق بودنت فریاد زدن را دوست دارم
میخواهم فریاد بزنم که تا دنیا دنیاست و آسمان بالای سر ماست
به عشق تو زندگی کردن را دوست دارم.

 

مدتهاست که با این دوری و فاصله ساخته ام ،
تو نیستی که ببینی از غم نبودنت هنوز خودم را نباخته ام.
بشنو صدای فریاد مرا ، ای خدا برسان به من یار مرا .
هر روز مست تو ام ، در این حال مستی ، باز هم در غم دوری توام.

 

حالا من ماندم و دل عاشقم
لحظه ها میگذرد با بهانه های دل عاشقم
بهانه ی دیدن عشق ، خسته نمیشوم ، هر چه میخواهی بگو از عشق
کاش تا آخر زندگی تنها دردم ، همین درد باشد ، درد عشق!

 

چشمهایم خیره به چشمت ، دستم درون دستت ،
به خدا همیشه وفادار میمانم به عشقت.

 

ببار ای باران مهربانم ، قدم میزنم در زیر قطره هایت با یارم ،
مینویسم شعری در وصف تو و دلدارم.

 

بگذار سرنوشت را به این باور برسانیم
که تو نیمه ی گمشده ی منی و من نیمه ی دیگری از تو.

h

لبخند روی لبانم به شرط بودن تو ،دیوانه میکند مرا آن چشمهای زیبای تو

برو که ارزش من بالاتر از تو است ،
تمام غصه های دلم از عذاب لحظه های با تو بودن است.

تو را میخواهم ، به تو نیاز دارم ،
ای دنیا لحظه ای سکوت کن که من فریادی در سینه دارم
( دوستت دارم عشق من )

 

مینویسم شعری در وصف تو ، عاشقانه هایم را مینویسم به عشق تو ،
این هم حرف آخرم به تو: دوستت دارم بیشتر از دوست داشتنهای تو…

من که حس میکنم تو نیز دلتنگ منی ،
این روزها بدجور درگیر دل منی .
من که حس میکنم کار تو نیز دلتنگی و اشک ریختن است .
ارزش من پیش تو قدر تمام عالم است.

 

درهای قلبم را بر روی همه بسته ام
هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام
وقتی که فکر میکنم که با توام
نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام

 

حالا که لحظه های زندگی را به یاد تو سر میکنم ،
دلتنگی معنا ندارد، حالا که به یادت تک تک ستاره ها را میشمارم ،
غصه خوردن دلیلی ندارد ، حالا که عاشقت هستم ،
تنهایی در قلبم جایی ندارد .

 

این خاطره هاست که اشک را از چشمانم سرازیر میکند
این یاد تو است که مرا وادار با خواندن خاطره ها میکند.
قلبم تکرار میکند گذشته های با تو بودن را ،
قلبم تکرار میکند کلام دوستت دارم را…

 

به عشق بودنت ، عشق را دوست دارم ،
به عشق بودنت با تو بودن را دوست دارم
به عشق بودنت فریاد زدن را دوست دارم
میخواهم فریاد بزنم که تا دنیا دنیاست و آسمان بالای سر ماست
به عشق تو زندگی کردن را دوست دارم.

 

مدتهاست که با این دوری و فاصله ساخته ام ،
تو نیستی که ببینی از غم نبودنت هنوز خودم را نباخته ام.
بشنو صدای فریاد مرا ، ای خدا برسان به من یار مرا .
هر روز مست تو ام ، در این حال مستی ، باز هم در غم دوری توام.

 

حالا من ماندم و دل عاشقم
لحظه ها میگذرد با بهانه های دل عاشقم
بهانه ی دیدن عشق ، خسته نمیشوم ، هر چه میخواهی بگو از عشق
کاش تا آخر زندگی تنها دردم ، همین درد باشد ، درد عشق!

 

چشمهایم خیره به چشمت ، دستم درون دستت ،
به خدا همیشه وفادار میمانم به عشقت.

 

ببار ای باران مهربانم ، قدم میزنم در زیر قطره هایت با یارم ،
مینویسم شعری در وصف تو و دلدارم.

 

بگذار سرنوشت را به این باور برسانیم
که تو نیمه ی گمشده ی منی و من نیمه ی دیگری از تو.

 

لبخند روی لبانم به شرط بودن تو ،دیوانه میکند مرا آن چشمهای زیبای تو

دلتنگم برای تو ، زندگی ام فدای تو ، این قلبم هدیه ای ناقابل ، تقدیم به تو.
نفس کشیدنم مدیون توام ، من گرفتار توام ، به خدا تا آخرین نفس وفادار توام.

 

تا چشمانت را دیدم دلم لرزید
تا تو را دیدم دیگر چشمهای جز تو کسی را ندید
پرنده ی تنها از قفس دلم پرید
قلبم صدای تپشهای قلبت را شنید ، سرنوشت لبخندی زد و گفت شما عاشقید.

 

عاشق گلی هستیم که سالها در جستجوی او گشته ام ،
با چشمهای خیس به او رسیدم
او را از شاخه اش نچیدم تا خشک نشود ، مثل قلب من پر پر و شکسته نشود.
در همانجا برایش مردم و گفتم همانجا خاکم کنید ،
تا وقتیکه مردم  با نام او رهسپارم کنید !

 

اینگونه مرا نگاه نکن ، فکر کرده ای که از نگاهت خسته میشوم ،
نه عزیزم بیشتر از اینکه هستم عاشقت میشوم
پس آنقدر نگاهم کن ، تا دیوانه شوم ،
باز هم نگاهم کن تا از حال بروم و فدای عشقت شوم.

 

چرا به بیراهه میروم ، دلم گرفته ،
به دنبال آشیانه میروم ، آشیانه من کجاست ،
دل من خسته و تنهاست ، کسی میشوند فریاد مرا ،
نه عزیزم اینجا سرزمین غمهاست.

 

نا امید نشو ، که امیدت از همین دور دستها نیز پیداست ،
عمر عشق زودگذر نیست ، تا آخر دنیاست.
در مرام عشق رفتن نیست ، در مرامش

تو شکوفه ای در کویر دلم هستی
تنها یار و همدم و زندگی ام هستی،
چه بخواهی ، چه نخواهی تا ابد در قلب من هستی.
تو برایم بهترین هستی ، دنیا را نمیخواهم ، تو زندگی من هستی

 

حالا تو هستی و آسمانی پر ستاره
قلبم مثل گذشته تنها نیست ، نفس گرفته است دوباره
حالا تو هستی و دل پر از احساس من
تو در آن طوفان پر از درد شدی یک قایق نجات برای من

 

مرا تنها نگذار ، تازه گل همیشه بهاری مثل تو را پیدا کرده ام ،
آنقدر در جاده های بی کسی گشته ام که همسفر مهربانی مثل تو را یافته ام

 

نمیدانم در این زمانه باید به چه کسی دل بست ، این سوی زندگی من هستم ،
آن سوی دیگر قلبهای مست.
دوباره قطره ای دیگر از اشک بر گونه ام نشست ،
و باز هم شکست قلبی که به امید بودنت به انتظار فردا نشست .

 

اگر یاد تو نبود ، حال من از تنهایی گرفته بود ، اگر تو نبودی ،
دلم به چه کسی خوش بود.
دلم به تو خوش است ، که تو هستی و دلم در پی تو است .

 

پنجره را باز میکنم
طلوع را میبینم و غروب غمها را فراموش میکنم
از اینکه در قلبم هستی و عشق منی افتخار میکنم
دلم برایت تنگ شده عزیزم ، این را اعتراف میکنم

 

میترسم بمیرم و نتوانم تو را در آغوش بگیرم
نگذار که با حسرت یک لحظه گرفتن دستهایت بمیرم.
میترسم بمیرم و نتوانم به تو ثابت کنم که عاشقت هستم ،
میترسم روزی بیایی و بگویی که من لایقت نیستم.

 

این هوا ، هوای دلگیریست ، فصل قلبم پاییزیست.
آسمان قلبم ابریست ، دلم گرفته ، این چه دردیست.

 

غم به استقبال آمدنم نشسته ، قایق امیدم به گل نشسته ،
تمام درهای قلبت به رویم بسته ،
مرا تنها نگذار ، به خدا دلم گرفته
بشنو دردهای مرا بغض گلویم را گرفته …

 

به یادت هست فریاد دوستت دارم را
به یادت هست از اول کوچه دویدن، به شوق در آغوش کشیدن من را
میگفتی میخواهم دنیا نباشد اما مرا داشته باشی
یک لحظه نیز نیامده که بدون من نفس کشیده باشی
حالا من هستم و نگاهی خسته ، به چه کسی بگویم دردهای این دل شکسته

 

بگذار اشک بریزم نگو طاقت دیدن اشکهایم را نداری ،
به خدا تو حال مرا نداری، تو جای من نیستی و قلب شکسته در سینه نداری

 

این خزان با تو بهاری شده ، دلم برایت تنگ شده ،
در کنار تو بودن تنها آرزویم شده ، نامت ورد زبانم شده ،
عشق تو بهانه ای برای بودنم شده ، رفتنت کابوس هر شبم شده .

 

یادش بخیر زمانی که عشق بود و عاشقی
مجنون جان میداد برای لیلی.
یادش بخیر زمانی که وفا بود و صداقت
دلتنگی و انتظار نیز که جای خودش بود ، بماند…

 

من و  تو در کنار هم ، تو در آغوش منی و من غرق در احساساتم
سکوت سهم این لحظه عاشقانه ،
در قلبم فریاد میزنم عشق من دوستت دارم صادقانه