چند دقیقه ای معطل شدم تا نازنین از مدرسه اومد بیرون . سوار شد و بعد از بوسیدن من پرسید : خب چیکاره ایم امروز ؟
گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خندید و گفت : نه جدی؟
گفتم : امروز برنامه مون خیلی پر ، امیدوارم خسته نشی....
لبخندی زد و دوباره ماچم کرد. گفت : عزیزم با تو هیچوقت خسته نمیشم. نفست که بهم میخوره زنده میشم......جون میگیرم......سبک میشم و میخوام پرواز کنم......
اینبار من اونو بوسیدم و راه افتادم.
پرسید : کجا ؟
کفتم : بازارچه صفویه ؟
گفت : اونجا برای چی؟
جواب دادم : برای خرید ، عزیزم....، مثل اینکه پنجشنبه عقد کنون مونه ها.......یادت رفته........
گفت : اما ما که چیزی احتیاج نداریم.
گفتم : این یه روز ویژه برای ماست بنا بر این باید. یه چیز مناسب این روز بپوشیم.........
دیگه چیزی نگفت..............
حدود یک ربع طول کشید که به بازار چه رسیدیم. بعد از خوردن دوتا پیتزای چاق و چله خرید های لازم رو انجام دادیم و نزدیک ساعت 3.5 بود که به طرف سینما شهر فرنگ توی خیابون عباس آباد حرکت کردیم. رسنوران ، تریای شاه عباس درست روبروی در سینما در سمت جنوب خیابون عباس آباد قرار داشت. خیابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسیدیم.
وقتی وارد شدیم. سعید رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و تو فکر بود.....مدتی بود باهم حرف نمیزدیم....به همین دلیل به طرف دیگه سالن رفتیم و پشت یه میز نشستیم. آقای دلدار صاحب تریا تا متوجه ورود ما شد. فوری سر میز ما اومد و یه چاق سلامتی گرم کرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بیارن.
پرسیدم : سپیده اینا نیومدن.
کفت : نه خدمت رسیدم هم برای عرض تبریک و هم بگم . سپیده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقیقه تاخیر میرسن.....ولی گفتن حتما میان منتظرشون بمونین.
تشکر کردم و آقای دلدار به دفترش رفت.....
در این زمان نازنین که تازه سعید رو دیده بود. بازوی منو فشار داد و گفت : احمد سعید کنگرانیه ها.
نمیدونست ما با هم رفیقیم. اون اصلا دوستان منو نمیشناخت . میدونست دوستان زیادی دارم .اما .....
گفت : احمد ناراحت نمیشی برم یه امضا ازش بگیرم......
خودم زدم به اون را و گفتم از کی ؟.......
گفت : از آقای کنگرانی.....
گفتم : آدم قحط تو میخوای از اون امضا بگیری....
کفت : نگو تورو خدا همه بچه های مدرسمون واسش میمیرن.......
گفتم واسه کی . این ........
گفت : اره.........
پرسیدم تو چی؟
گفت : من فقط واسه تو میمیرم.......
گفتم : حالا که اینطور برو بگیر........
نازنین بلند شد و بطرف میز سعید رفت . سلام کرد و میخواست حرف بزنه که من باصدای بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........
ملکهُ سر ورته........
نارنین خشکش زد.........مونده بود چی بگه........
سعید سرش و برگردوند و گفت: با کی بودی؟............
گفتم : مگه غیر از ما اینجا کس دیگه ای هم هست.......
از جاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همین حال گفت : چی گفتی؟
نازنین رنگش پریده بود...........نمیدونست چه اتفاقی افتاده......
من با صدای بلند دوباره گفتم : کری ؟ گفتم ملکه سرورته احترام بذار......
در این زمان سعید به میز ما رسید . دست انداخت خیلی جدی یقه ام رو گرفت و گفت: ایشون تاج سرمان . اما بنده ولینعمت حضرتعالی هستم..... بعد پرسید : کی تا حالا ...........
گفتم : چهار پنج روزه.........
گفت: آشتی ؟
گفتم : جهنم ....آشتی.......
منو بغل کرد و گفت : لا مسب چیکار کردی؟ گفتم یه فرشته رو به همسری گرفتم.......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهی کرده..........
فوری برگشت و گفت : ببخشین خانم.......
گفتم : نازنین دختر دایی و همسرم......
دستش رو دراز کرد و با نازنین دست داد و گفت: ببخشین نازنین خانم مقصر این.........
نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذریم ، بطرف نازنین رفتم و کمکش کردم بشین . هنوز گیج بود. به سعید گفتم بشین....
گفت : نه باید برم ، قرار دارم . اما باید ببینمتون .
گفتم : پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم......یه جشن کوچولو داریم......
گفت : باشه......پس تا پنجشنبه......
رفت و وسایلش رو جمع کرد و دستی تکون داد و به طرف صندوق رفت......
بعد داد زد و گفت : من حساب میکنم.
گفتم پولاتو خرج نکن.......تو میدونی ما چیزی نخوردیم حساب میکنی.....هردو خندیدیم.......
گفت : از شوخی گذشته امروز مهمون من هستین.
جواب دادم گفتم : که ول خرجی نکن ............. به این سادگی و ارزونی نمیتونی سر وته قضیه رو هم بیاری ........باید درست حسابی بندازمت تو خرج..........
دستی تکون داد و در حالیکه از در خارج میشد . گفت : من پس زبون تو بر نمیام.......خداحافظ..........
به این ترتیب من و سعید بعد از سه هفته با هم آشتی کردیم.
نازنین دیگه کم کم داشت حالش بهتر میشد و از شوک شوخی ما بیرون می اومد . رو به من کرد و گفت : شما دوتا باهم دوستین....
گفتم : ساعت خواب عزیز دلم.........
گفت : یعنی سعید کنگرانی تو جشن ما هست.......
گفتم : سعید کنگرانی لیلا فروهر ، سپیده.....و خیلی های دیگه......
الان هم لیلا و سپیده دارن میان اینجا ، با هم قرار داریم.......مثه آدمای منگ گفت: جدی میگی؟........
سرم رو بردم جلو لپش رو یه گاز کوچولوی با مزه گرفتم......یه جیغ کوچولو کشید......گفتم : حالت جا اومد..........آره جدی میگم.....
گفت : اما من.......لباسام........
گفتم : خیلی هم خوبه........
گفت : ولی .......
گفتم : تو زیبا ترین ، فرشته دنیا هستی و البته مالک شش دانگ قلب من.......من تورو همین جور دوست دارم..........
همین موقع داریوش از در تریا اومد تو .........ورودش یعنی سرو صدا با همه سلام علیک کرد حتی با کارگرای آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارن میان.........
دارن ماشین و پارک میکنن.........
منظورش لیلا و سپیده بود.........و ادامه داد :راستی سعید و دم در دیدم.......
گفت شب جمعه میبینمتون......آشتی کردین..............
گفتم : چیه؟............ فضولی؟..........
رو به نازنین کردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنیاست...........به نقل از داریوش پرس .........
در همین زمان سپیده و لیلا از در وارد شدن.......از همون دم در عین بچه گربه ای که لای در گیر کرده باشه شروع کردن ریز ریز جیغ و داد کردن و خوشحالی.......از پشت میز بلند شدم . دیدم اصلا تحویل نگرفتن و یه راست رفتن سراغ نازنین و شروع کردن به ماچ کردن اون......چه عروس خانم خوشگلی..........چه نازه...........و از این حرفا........
ماهم یک کناری واسادیمو..........بروبر نیگاشون کردم.......
بعد از مدتی که خوش وبش هاشون با نازنین تموم شد......سپیده رو به من کرد و گفت : پوست کنده است.......غلفتی..........
گفتم : دیگه چرا ؟
گفت : بعد از اینکه کندم بهت میگم چرا؟
لیلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال میکنم......و ادامه داد ما از شیش سالگی با هم دوستیم.......زورت اومد یه زنگ بزنی به من بگی چه خبره.....من ........باید از دهن این........... بزغاله .......کجاست؟.......کدوم گوری رفته قایم شده؟........
داریوش از زیر یکی از میز ها سرش رو آورد بیرون و گفت: در خدمت گزاری حاضرم.......
لیلا ادامه داد : از زبون این بزغاله اخوش باید بشنوم داداشم زن گرفته.........همین موقع با کیفش یه دونه زد پشتم و گفت : این پیش پرداختش........
سپیده رو به نازنین کرد و گفت: نازنین جون ما دوتا خواهر شوهرات هستیم...........اما طرف توییم.....سه تایی باهم پوستش رو میکنیم......
نازنین به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نمیتونم ناراحتیش رو ببینم.......اونقدر این حرف و جدی و از ته دل گفت که لیلا و سپیده باز دور و برش گرفتن وشروع کردن ماچ کردن و قربون صدقش رفتن....خیلی زود متوجه صداقت و سادگی اون شدن و به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتن.........
بالاخره قربون صدقه رفتن های لیلا و سپیده تموم شدو نوبت سین جیم کردن من رسید. ناچار شدم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون شرح بدم......
بعد سپیده راجع به کار جدیدی که بهش پیشنهاد شده بود گفت وقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بیاره من بخونم........بعد یه لیست از کسانی که باید اونا دعوت میکردن تهیه کردیم و لیلا گفت : منم چندتا مهمون میخوام دعوت کنم......از دوستام......گفتم باشه........
بالاخره مراسم آشنایی نازنین با سپیده و لیلا به خیر وخوشی تموم شد ............قرار رو برای پنجشنبه گذاشتیم و همگی ساعت شیش از تریا خارج شدیم..............
گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خندید و گفت : نه جدی؟
گفتم : امروز برنامه مون خیلی پر ، امیدوارم خسته نشی....
لبخندی زد و دوباره ماچم کرد. گفت : عزیزم با تو هیچوقت خسته نمیشم. نفست که بهم میخوره زنده میشم......جون میگیرم......سبک میشم و میخوام پرواز کنم......
اینبار من اونو بوسیدم و راه افتادم.
پرسید : کجا ؟
کفتم : بازارچه صفویه ؟
گفت : اونجا برای چی؟
جواب دادم : برای خرید ، عزیزم....، مثل اینکه پنجشنبه عقد کنون مونه ها.......یادت رفته........
گفت : اما ما که چیزی احتیاج نداریم.
گفتم : این یه روز ویژه برای ماست بنا بر این باید. یه چیز مناسب این روز بپوشیم.........
دیگه چیزی نگفت..............
حدود یک ربع طول کشید که به بازار چه رسیدیم. بعد از خوردن دوتا پیتزای چاق و چله خرید های لازم رو انجام دادیم و نزدیک ساعت 3.5 بود که به طرف سینما شهر فرنگ توی خیابون عباس آباد حرکت کردیم. رسنوران ، تریای شاه عباس درست روبروی در سینما در سمت جنوب خیابون عباس آباد قرار داشت. خیابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسیدیم.
وقتی وارد شدیم. سعید رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و تو فکر بود.....مدتی بود باهم حرف نمیزدیم....به همین دلیل به طرف دیگه سالن رفتیم و پشت یه میز نشستیم. آقای دلدار صاحب تریا تا متوجه ورود ما شد. فوری سر میز ما اومد و یه چاق سلامتی گرم کرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بیارن.
پرسیدم : سپیده اینا نیومدن.
کفت : نه خدمت رسیدم هم برای عرض تبریک و هم بگم . سپیده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقیقه تاخیر میرسن.....ولی گفتن حتما میان منتظرشون بمونین.
تشکر کردم و آقای دلدار به دفترش رفت.....
در این زمان نازنین که تازه سعید رو دیده بود. بازوی منو فشار داد و گفت : احمد سعید کنگرانیه ها.
نمیدونست ما با هم رفیقیم. اون اصلا دوستان منو نمیشناخت . میدونست دوستان زیادی دارم .اما .....
گفت : احمد ناراحت نمیشی برم یه امضا ازش بگیرم......
خودم زدم به اون را و گفتم از کی ؟.......
گفت : از آقای کنگرانی.....
گفتم : آدم قحط تو میخوای از اون امضا بگیری....
کفت : نگو تورو خدا همه بچه های مدرسمون واسش میمیرن.......
گفتم واسه کی . این ........
گفت : اره.........
پرسیدم تو چی؟
گفت : من فقط واسه تو میمیرم.......
گفتم : حالا که اینطور برو بگیر........
نازنین بلند شد و بطرف میز سعید رفت . سلام کرد و میخواست حرف بزنه که من باصدای بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........
ملکهُ سر ورته........
نارنین خشکش زد.........مونده بود چی بگه........
سعید سرش و برگردوند و گفت: با کی بودی؟............
گفتم : مگه غیر از ما اینجا کس دیگه ای هم هست.......
از جاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همین حال گفت : چی گفتی؟
نازنین رنگش پریده بود...........نمیدونست چه اتفاقی افتاده......
من با صدای بلند دوباره گفتم : کری ؟ گفتم ملکه سرورته احترام بذار......
در این زمان سعید به میز ما رسید . دست انداخت خیلی جدی یقه ام رو گرفت و گفت: ایشون تاج سرمان . اما بنده ولینعمت حضرتعالی هستم..... بعد پرسید : کی تا حالا ...........
گفتم : چهار پنج روزه.........
گفت: آشتی ؟
گفتم : جهنم ....آشتی.......
منو بغل کرد و گفت : لا مسب چیکار کردی؟ گفتم یه فرشته رو به همسری گرفتم.......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهی کرده..........
فوری برگشت و گفت : ببخشین خانم.......
گفتم : نازنین دختر دایی و همسرم......
دستش رو دراز کرد و با نازنین دست داد و گفت: ببخشین نازنین خانم مقصر این.........
نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذریم ، بطرف نازنین رفتم و کمکش کردم بشین . هنوز گیج بود. به سعید گفتم بشین....
گفت : نه باید برم ، قرار دارم . اما باید ببینمتون .
گفتم : پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم......یه جشن کوچولو داریم......
گفت : باشه......پس تا پنجشنبه......
رفت و وسایلش رو جمع کرد و دستی تکون داد و به طرف صندوق رفت......
بعد داد زد و گفت : من حساب میکنم.
گفتم پولاتو خرج نکن.......تو میدونی ما چیزی نخوردیم حساب میکنی.....هردو خندیدیم.......
گفت : از شوخی گذشته امروز مهمون من هستین.
جواب دادم گفتم : که ول خرجی نکن ............. به این سادگی و ارزونی نمیتونی سر وته قضیه رو هم بیاری ........باید درست حسابی بندازمت تو خرج..........
دستی تکون داد و در حالیکه از در خارج میشد . گفت : من پس زبون تو بر نمیام.......خداحافظ..........
به این ترتیب من و سعید بعد از سه هفته با هم آشتی کردیم.
نازنین دیگه کم کم داشت حالش بهتر میشد و از شوک شوخی ما بیرون می اومد . رو به من کرد و گفت : شما دوتا باهم دوستین....
گفتم : ساعت خواب عزیز دلم.........
گفت : یعنی سعید کنگرانی تو جشن ما هست.......
گفتم : سعید کنگرانی لیلا فروهر ، سپیده.....و خیلی های دیگه......
الان هم لیلا و سپیده دارن میان اینجا ، با هم قرار داریم.......مثه آدمای منگ گفت: جدی میگی؟........
سرم رو بردم جلو لپش رو یه گاز کوچولوی با مزه گرفتم......یه جیغ کوچولو کشید......گفتم : حالت جا اومد..........آره جدی میگم.....
گفت : اما من.......لباسام........
گفتم : خیلی هم خوبه........
گفت : ولی .......
گفتم : تو زیبا ترین ، فرشته دنیا هستی و البته مالک شش دانگ قلب من.......من تورو همین جور دوست دارم..........
همین موقع داریوش از در تریا اومد تو .........ورودش یعنی سرو صدا با همه سلام علیک کرد حتی با کارگرای آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارن میان.........
دارن ماشین و پارک میکنن.........
منظورش لیلا و سپیده بود.........و ادامه داد :راستی سعید و دم در دیدم.......
گفت شب جمعه میبینمتون......آشتی کردین..............
گفتم : چیه؟............ فضولی؟..........
رو به نازنین کردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنیاست...........به نقل از داریوش پرس .........
در همین زمان سپیده و لیلا از در وارد شدن.......از همون دم در عین بچه گربه ای که لای در گیر کرده باشه شروع کردن ریز ریز جیغ و داد کردن و خوشحالی.......از پشت میز بلند شدم . دیدم اصلا تحویل نگرفتن و یه راست رفتن سراغ نازنین و شروع کردن به ماچ کردن اون......چه عروس خانم خوشگلی..........چه نازه...........و از این حرفا........
ماهم یک کناری واسادیمو..........بروبر نیگاشون کردم.......
بعد از مدتی که خوش وبش هاشون با نازنین تموم شد......سپیده رو به من کرد و گفت : پوست کنده است.......غلفتی..........
گفتم : دیگه چرا ؟
گفت : بعد از اینکه کندم بهت میگم چرا؟
لیلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال میکنم......و ادامه داد ما از شیش سالگی با هم دوستیم.......زورت اومد یه زنگ بزنی به من بگی چه خبره.....من ........باید از دهن این........... بزغاله .......کجاست؟.......کدوم گوری رفته قایم شده؟........
داریوش از زیر یکی از میز ها سرش رو آورد بیرون و گفت: در خدمت گزاری حاضرم.......
لیلا ادامه داد : از زبون این بزغاله اخوش باید بشنوم داداشم زن گرفته.........همین موقع با کیفش یه دونه زد پشتم و گفت : این پیش پرداختش........
سپیده رو به نازنین کرد و گفت: نازنین جون ما دوتا خواهر شوهرات هستیم...........اما طرف توییم.....سه تایی باهم پوستش رو میکنیم......
نازنین به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نمیتونم ناراحتیش رو ببینم.......اونقدر این حرف و جدی و از ته دل گفت که لیلا و سپیده باز دور و برش گرفتن وشروع کردن ماچ کردن و قربون صدقش رفتن....خیلی زود متوجه صداقت و سادگی اون شدن و به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتن.........
بالاخره قربون صدقه رفتن های لیلا و سپیده تموم شدو نوبت سین جیم کردن من رسید. ناچار شدم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون شرح بدم......
بعد سپیده راجع به کار جدیدی که بهش پیشنهاد شده بود گفت وقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بیاره من بخونم........بعد یه لیست از کسانی که باید اونا دعوت میکردن تهیه کردیم و لیلا گفت : منم چندتا مهمون میخوام دعوت کنم......از دوستام......گفتم باشه........
بالاخره مراسم آشنایی نازنین با سپیده و لیلا به خیر وخوشی تموم شد ............قرار رو برای پنجشنبه گذاشتیم و همگی ساعت شیش از تریا خارج شدیم..............
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ ساعت 11:37 توسط پوریا
|